هدر صفحات هدر صفحات

آیت الله صادق آملی لاریجانی حضور مردم در پای صندوق های رای نشان می دهد مرز مطالبات معیشتی مردم از مرز امنیت و اقتدار کشور جداست/ انتخابات پرشور، دشمن را از ضربه زدن به کشور نا امید می‌کند/ مجلس قوی به رفع مشکلات معیشتی مردم کمک می‌کند

  • آیت الله آملی لاریجانی همه با هر سلیقه ای که دارند در انتخابات شرکت کنند و اهتمام خود را به نظام جمهوری اسلامی و بحث اهمیت سرنوشتی که در دست خود مردم است، نشان بدهند
  • حضور رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در جمع راهپیمایان 22 بهمن قم
  • رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام - کشورهای مسلمان به یاری دولت و مردم رنج دیده لبنان برخیزند
  • کمیسیون ویژه بررسی مشکلات اقتصادی کشور در مجمع تشخیص مصلحت نظام تشکیل شده است
  • آیت‌الله آملی‌لاریجانی شورای نگهبان بر اساس مرّ قانون عمل می‌کند
  • هیچ نظامی در دنیا قابل پیاده شدن نیست مگر اینکه مردم همراهی کنند / این معامله ننگین قرن هم پا نخواهد گرفت / همه با هر سلیقه ای که دارند در انتخابات شرکت کنند
  • امروز کار دانشگاه یک کار جهادی است
  • رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ملت های مسلمان خواب عادی سازی روابط با رژیم صهیونیستی را آشفته می کنند
  • قدردانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام از بیانات و الطاف رهبر معظم انقلاب
پ پ

1398/7/2

فلسفه تحلیلی و علم اصول - مباحث مقایسه ای

نویسنده : لاریجانی،محمد صادق

فـلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(*)

موضوع بحث در این مقاله، همان طور که پیداست، یـافتن مـباحث مـشترک یا قابل مقایسه میان فلسفه تحلیلی و علم اصول است. فلسفه تحلیلی اکنون یکی از رایج ترین شـیوه های فلسفی در غرب است که طرفداران بسیاری دارد. راقم این سطور گمان می کند مسائل مـتعددی که با شیوه فـلسفه تـحلیلی مورد بحث قرار گرفته اند، قرابت بسیاری با مسائل مطرح شده در علم اصول دارند و لذا طرح مسائل به صورت تطبیقی مفید و پر ثمر است.

طبیعتا قبل از جستجو برای یافتن مسائل مشترک میان فلسفه تحلیلی و عـلم اصول، باید اجمالاً مقصود از فلسفه تحلیلی و علم اصول روشن شود.

1. فلسفه تحلیلی

فلسفه تحلیلی چیست(1)؟ پاسخ به این سؤال چندان آسان نیست، چرا که فلسفه تحلیلی به جریان و گرایش فکری خاصی در مغرب زمین اشـاره مـی کند که خود دچار تحوّلات بسیاری شده است. ولی اجمالاً می توان گفت فلسفه تحلیلی یک نوع گرایش به حلّ مسائل فلسفی از طریق تحلیل مفاهیم concept analysis است. یعنی این که مسائل فلسفی را بـا تـحلیل و تدقیق در معانی و مفاهیم بررسی کنیم. این نگاه در واقع، صرفا یک روش است. فلسفه تحلیلی یک رشته فلسفی نیست، یک علم نیست، بلکه فلسفه است با گرایش خاصی. به تعبیر دیـگر، اگـر مـسائل فلسفی را با گرایش تحلیل زبـانی بـررسی کـنیم، فلسفه تحلیلی به دست می آید. این البته یک عنوان عام و یک هسته مرکزی است. می توان گفت تقریبا همه فیلسوفان تحلیلی رویـ ایـن جـهت اتفاق نظر داشته اند که کار فلسفی، تحلیل مـفهوم اسـت. یعنی از طریق تحلیل مفهوم می خواهند مسائل فلسفی را حل کنند. امّا از اینجا به بعد پرسشهای بسیار متنوع و دقـیقی وجود دارد که معلوم نیست پاسخهای آنها مورد اتفاق و اجماع باشد. از جمله مهمترین این پرسشها این است که اصـلاً تـحلیل مـفهوم یعنی چه؟

بنیان گذاران فلسفه تحلیلی که عمدتا فِرِگه Frege ، راسل Russell و مور Moore هستند، خـودشان دربـاره این که تحلیل مفهوم چیست، اختلاف داشتند.

به علاوه، خود فلسفه تحلیلی از حیث دامنه کاربرد تحلیل فـلسفی، دورهـ های مـتعدّدی را گذرانده است. در دوره ای، راسل و برخی دیگر معتقد بودند که فلسفه تحلیلی از طـریق تـحلیل مـفهومی مسائل فلسفی را روشن و شفاف می کند، ولی مسأله فلسفی حل نمی شود. یعنی این طور نیست کـه بـا صـرف تحلیل مفاهیم کلّ مسائل فلسفی حل شود(2). تحلیل مفاهیم به روشن شدن مسائل و لذا به حـلّ آنـ کمک می کند. امّا نه اینکه با تحلیل مفاهیم، دیگر مسأله ای باقی نماند. مـثلاً بـحث دربـاره علّیّت، استقرا و یا وجود خدا با تحلیل مفهومی شفاف می شوند، نه اینکه حل مـی شوند، و بـرای حلّ آن باید راه های فلسفی را پیش گرفت.

امّا در برهه ای دیگر، برخی از فیلسوفان تحلیلی مـعتقد شـدند کـه اصلاً ما مسأله حقیقی فلسفی نداریم، هر چه هست این حالت معماگونگی است که از شـفاف نـبودن زبان حاصل می شود. اگر ما زبان را شفاف کنیم مسأله ای هم نداریم، لذا کـار فـیلسوف ایـن نیست که مطالبی درباره عالَم واقع بگوید، بلکه کار فیلسوف فقط تحلیل زبان است. بـه ایـن لحـاظ، گاهی گفته می شود که فلسفه تحلیلی یک معرفت disciplineدرجه دوم است، چون کـارش ایـن نیست که مستقیما سراغ واقع برود. علومی مثل ریاضیات، فیزیک، نجوم و اقتصاد ـ اگر علم باشد ـ این ها معرفت های درجه اول هستند که نـاظر بـه واقعند. فلسفه، علاوه بر گزاره های زبان مـعمولی یـا طـبیعی ordinarylanguage درباره گزاره های این معارف درجه اول بحث مـی کنند. ویـتگنشتاین Wittgenstein متأخّر (یعنی در دوره متأخّر اندیشه اش) شأن فلسفه را این گونه می پنداشت. و لذا کار فیلسوف را بـرون شـدن از معمّاهایی می دانست که زبان پدیـد آورده است.

در بـرهه دیگری کـه تـقریبا بـرهه اخیر فلسفه تحلیلی است، خیلی ها از ایـن بـه اصطلاح مقوّمات ایدئولوژیکیِ مرحله دوم بیرون آمده اند. این که فلسفه کارش فقط تـحلیل اسـت و هیچ کار دیگری ندارد، به تـعبیر بعضی از فیلسوفان، مبادی ایـدئولوژیکی خـاصّی داشت و تقریبا زاییده اندیشه پوزیـتویسم مـنطقی بود که آن هم به نوبه خودش از آثار ویتگنشتاین متقدّم و برخی از آرای راسل برخاسته بـود. تـفکیک بین قضایای تحلیلی و ترکیبی، تـجربه گرایی مـحض و امـثال این ها از مقوّمات ایـن نـحو گرایش بودند. این ها در بـُرهه سـوم فلسفه تحلیلی که تقریبا بعد از جنگ دوم جهانی شروع شد، زیر سؤال رفتند و هر فـیلسوفی گـوشه ای از این ایده ها را تخریب کرد.

بنابراین، دوباره فـلسفه تـحلیلی به سـوی مـسائلی بـرگشت که معتقد بود عـلاوه بر تدقیق و تحلیل زبان، می توان راجع به آنها بحث کرد و احتمالاً به پیشرفتهایی نائل شـد. از جـمله این مسائل می توان مسائل مربوط بـه نـفس و رابـطه نـفس و بـدن mind-body problem، را نام برد.

اکنون ایـن مـسائل اشتغال ذهنی بسیاری از فیلسوفان تحلیلی را فراهم آورده است. به همین ترتیب، فیلسوفان تحلیلی با ابزار تحلیل زبـانی سـراغ مـسائل دیگر، از جمله فلسفه اخلاق رفتند. در این بـرهه دوم کـوشش آنـان در فـلسفه اخـلاق ایـن بود که فقط بگویند گزاره های اخلاقی چه نوع گزاره هایی هستند؟ یا مفاهیم اخلاقی چه نوع مفاهیمی هستند؟ معتقد بودند که گویا ما در فلسفه اخلاق کاری جز تـبیین ماهیت گزاره های اخلاقی و مفاهیم اخلاقی نداریم. ولی در برهه بعد معتقد شدند که فیلسوف تحلیلی می تواند درباره خود اخلاق بحث کند؛ یعنی بحث های به تعبیر خودشان ارزشی و معیاری normative؛ مثلاً کارهایی که بـرخی از فـیلسوفان سیاسی مثل جان رالز JohnRawls در باب عدالت انجام داده اند. بخش عمده اش کارهای ارزشی و معیاری است، نه صرفا بحث های تحلیل زبان، هر چند از ابزار تحلیل زبان استفاده کرده اند. بحث هایی که پاره ای فـیلسوفان سـیاسی در باب حق، و ماهیت آن انجام می دهند، از این قبیل است.

این ها اجمالاً دوره های مختلف فلسفه تحلیلی و نحوه نگاه آن به زبان است. ولی در هر حال، تقریبا در همه بـرهه ها ایـن نکته مورد قبول بوده اسـت کـه تدقیق در ماهیت زبان، تدقیق در گفته ها به لحاظ کارهای زبانی، نقش بسیار مهمی در فلسفه دارد. این تدقیق یا تمام کار یک فیلسوف است یا این کـه مـقدمه است برای کارهای اسـاسی فـیلسوف. فلسفه تحلیلی با این بیان یک گرایش است و بنابراین یک علم نیست. فیلسوفان با این گرایش درباره مسائل متفاوتی بحث می کنند: مثلاً درباره زبان بحث می کنند "فلسفه زبان" پدید مـی آید، دربـاره حقوق بحث می کنند "فلسفه حقوق تحلیلی" پدید می آید، درباره مباحث ریاضی بحث می کنند "فلسفه ریاضیات" پدید می آید، یعنی فیلسوفان تحلیلی در مورد همه این فلسفه های درجه دوم بحث کرده اند. ولی مقصود از فلسفه در فـلسفه های مـضاف چیزی شـبیه مبادی تصوری و تصدیقی و البته روشی (متدلوژیکی) است؛ یعنی مبادی آن معرفتهای درجه اول، مورد بحث قرار می گیرد. مباحثی کـه به تحلیل مفاهیم این معرفتها، تصدیقات و روشهای آنها بر می گردد فـلسفه آن مـعرفت را تـشکیل می دهد. فی المثل "فلسفه منطق" ـ که در فارسی اصطلاح غریبی بنظر می رسد ـ مجموعه مباحثی است که به مـنطق بـا یک نگاه درجه دوم می نگرد: مفاهیم منطقی چه هستند؟ اعتبار چیست؟ وقتی می گوییم یـک قـیاس مـعتبر است، یعنی چه؟ گزاره ها یا قضایای منطقی چه هستند؟ و هکذا. و هم چنین است فلسفه هـنر، فلسفه اقتصاد، و امثال اینها.

2. فلسفه تحلیلی در بحث حاضر

حال وقتی می پرسیم علم اصول با فـلسفه تحلیلی چه ربطی دارد، طـبیعتا مـقصودمان فقط فلسفه زبان نیست. محدود ساختن فلسفه تحلیلی به فلسفه زبان، تحدید بی جایی است. وقتی می پرسیم فلسفه تحلیلی با اصول چه ربطی دارد، باید فلسفه تحلیلی را در تمام حیطه هایی که کار مـی کند، بنگریم. البته باید میان فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان و زبان شناسی فرق بگذاریم. زبان شناسی علمی است درباره زبان خاص که البته هم کار تجربی می کند و هم کار نظری؛ ولی معمولاً از زبانی خاص شـروع مـی کند. البته بحث های عام هم درباره زبان دارند، لذا بخشی از زبان شناسی گاهی با فلسفه تحلیلی اشتراک پیدا می کند. زبان شناسی عام Generallinguisticsعمدتا درباره همین جهات عام زبان شناختی است؛ در قبال زبان شناسی های خاص که بـه زبـان خاص می پردازند، مثل زبان شناسی ای که محورش زبان انگلیسی یا فارسی و یا عربی است. پس زبان شناسی علمی است که عمدتا موضوعش زبان های خاص است، گر چه گاهی بحث عام می کند، ولی آنـها بـالتَبَع انجام می گیرند.

فلسفه زبان یک رشته علمی است که موضوعش زبان است، و نه زبان خاص؛ بلکه محورهایی از زبان که در هر زبانی می تواند محقّق شود؛ مثلاً در هر زبانی ما رابطه لفـظ و مـعنا داریـم، در هر زبانی دلالت داریم، در هر زبـانی انـشاء و اخـبار داریم، در هر زبانی جمله شرطی داریم، بحث هایی از زبان را که ظاهرا ربطی به یک زبان خاص ندارد و در هر زبانی قابل تحقّق اسـت، در فـلسفه زبـان بحث می کنیم. فلسفه زبان یک رشته علمی اسـت کـه موضوع کاوشش زبان است، ولی نه زبان خاص؛ بلکه جهاتی از زبان که جنبه عمومیّت دارد و در هر زبانی محقّق می شود. بالاخره، هـر زبـانی گـوینده می خواهد تا چیزی را القا کند، سؤال می شود که آن چه القـاء می شود چیست؟ در هر زبانی گوینده بالاخره الفاظی را در معانیی استعمال می کند، سؤال می شود حقیقت این پدیده یعنی "استعمال لفـظ در مـعنا" چـیست؟ در هر زبانی انشاء و اخبار مسلّما وجود دارد؛ چون انسانها به هم امـر و نـهی می کنند، خرید و فروش دارند و امثال اینها. حال سؤال می شود ماهیّت انشاء و اخبار چیست؟ اینها مباحث عـامّی اسـت کـه در فلسفه زبان قابل بحث است؛ البته به اضافه ده ها مسأله دیگر.

پس ما سـه مـطلب را بـاید از هم جدا کنیم: فلسفه تحلیلی، فلسفه زبان و زبان شناسی(3). فلسفه تحلیلی که محلّ بحث است عـبارت اسـت از فـلسفه با گرایشی خاص؛ یعنی پرداختن به مسائل مختلف فلسفی با گرایش تحلیل زبانی. البـته ایـن پرداختن به مسائل مختلف فلسفی، طبیعتا در برخی گرایش ها منتفی می شود، به دلیل ایـن کـه مـعتقدند کار فیلسوف، صرفا تحلیل زبان است. اما هم در ابتدای فلسفه تحلیلی و شروع این نـهضت و هـم حالا، کمتر کسی را می توان پیدا کرد که در فلسفه تحلیلی معتقد باشد که کـار فـیلسوف فـقط پیرایش الفاظ و تحلیل مفاهیم است. این مسأله طرفداران چندانی ندارد.

3. فـلسفه تحلیلی، معرفتی درجه دوم؟

چنانکه پیشتر آوردیم، در تاریخ تحوّل فلسفه تحلیلی گرایشی وجـود داشـت کـه کار فیلسوف تحلیلی را فقط پرداختن به زبان می دانست. و لذا معتقد بود فیلسوف کاری به مطالب نـاظر بـه واقـع ندارد؛ یعنی در واقع، فلسفه تحلیلی یک معرفت درجه دوم است. درجه دوم بودن در ایـن جـا، یعنی ناظر بودن به معرفت های درجه اوّلی همچون ریاضیات، فیزیک، شیمی، نجوم و امثال آن، که به عـالم واقـع مربوطند. گزاره های این معرفت های درجه اول در فلسفه تحلیلی بحث می شود؛ یعنی بحث مـی شود کـه این ها چه گزاره هایی هستند؟ مفاهیم شان چه هـستند؟ و هـکذا. بـه این معنا فلسفه تحلیلی، فلسفه درجه دومـ است.

گـاه گفته می شود فیلسوفان تحلیلی کارشان درجه دوم است؛ یعنی به کلمات فیلسوفان می پردازند، کـه ایـن سخن خطا است؛ زیرا بـحث را از واقـع به سـخنان فـیلسوفان مـی کشاند. در حالی که چنین نیست و تفاوت بـین آن دو بـسیار است. "درجه دوم" بودن به لحاظ ناظر بودن به گزاره های درجه اوّل، یـک سـخن است، و "درجه دوم" بودن به لحـاظ ناظر بودن به گـفته ها و سـخنان فیلسوفان، سخن دیگری است. ایـن دومـی کاری تاریخی و توصیفی descriptiveاست در حالی که اوّلی معیاری و غیر تاریخی است.

سِرْل Searle در مقاله فلسفه مـعاصر در ایـالات متحده تصریح می کند که مـعرفت درجـه دومـ، یعنی آن که نـاظر بـه معرفت های درجه اول است(4). به عـلاوه، نـمی توانیم کار فیلسوف تحلیلی را تنها این بدانیم که به بحث درباره سخنان فـیلسوفان مـی پردازد، چرا کـه عـملاً ایـن کار را نکرده اند. شما در فـلسفه تحلیلی بحث های زیادی درباره گزاره ها دارید. حتی پوزیتویست ها هم درباره ماهیت گزاره های اخلاقی، ماهیت زبـان و دربـاره گزاره های ریاضیات بحث هایی دارند. کار اصـلی راسـل فـلسفه ریـاضیات و فـلسفه منطق بوده اسـت. چـطور ما می توانیم کار فیلسوف تحلیلی را تنها پرداختن به اقوال فیلسوفان بدانیم. بنابراین، به نظر می رسد درجـه دوم بـودن فـلسفه تحلیلی به معنی این نیست که نـاظر بـه کـار فـیلسوفان اسـت؛ بـلکه به این معنی است که ناظر به گزاره های ناظر به واقع است (یا ناظر به گزاره های ارزشی و اخلاقی، اگر آنها را از سنخ گزاره های واقعی ندانیم). البته نمی گوییم بـحثهای مربوط به سخنان فیلسوفان را نمی توان "درجه دوم" خواند. منتها نباید اصطلاحات را خلط کرد و در نتیجه در تبیین آنچه رخ داده خطا کرد. ما اگر می گوییم مثلاً فلسفه علم درجه دوم است، مقصود این نیست کـه بـه گفته عالمان بر می گردند، بلکه مقصود این است که به خود گزاره های علمی بر می گردند. یعنی می گویند این گزاره علمی چه نوع گزاره ای است؟ چگونه می توان آن را اثبات کرد؟ چـه مـوضوعات و محمولاتی دارند؟ آیا ناظر به واقع هستند یا فقط ابزاری محض اند؟ پس درجه دوم بودن در فلسفه تحلیلی به این معناست که ناظر به معرفت های درجـه اول اسـت، نه به اقوال فیلسوفان. ایـن نـکته ای است که باید به آن توجه داشت.

4. تذکّر مجدّد

قبل از این که به این پرسش بپردازیم که علم اصول چیست؟ مجدّدا بر این نکته تأکید می کنم کـه فـلسفه تحلیلی گرایشی است کـه بـا آن کل فلسفه را می توان پوشش داد. یعنی اگر می خواهیم رابطه فلسفه تحلیلی با علم اصول را مورد بحث قرار دهیم، باید تمام مسائلی را که فیلسوفان تحلیلی بدان پرداخته اند، مدّ نظر داشته باشیم. مـانند فـلسفه زبان، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و غیر آن.

البته فیلسوفانی همچون سِرْل که خود جزء فیلسوفان تحلیلی هستند و از فلسفه تحلیلی گزارش می دهند، توجه کرده اند که این طور نیست که فیلسوفان دیگر در بـرهه های دیـگر اصلاً کـار تحلیلی نمی کردند(5). شما در همین فلسفه اسلامی می بینید که مملوّ از تحلیل است. انصافا کارهایی که میرداماد و صدرالمتألهین و سبزواری و آقـا علی مدرس و دیگران در تحلیل ماهیّت قضیه، و جهات قضایا، وجود رابط و مـاهیّت جـملات شـرطی کرده اند، قطعا هیچ دست کمی از کاری که فیلسوفان تحلیلی می کنند، ندارد، اگر نگوییم در موارد متعدّدی فراتر هم رفـته اند. حـتی قرنها قبل، کارهایی که سقراط کرده بود، مثل بحث های سقراطی در تحلیل مفهوم عـدالت، مـفهوم حـکومت و در لزوم اتباع از حکومت، کارهایی تحلیلی است. این کارها فی الواقع از سنخ آن چیزهایی است که فیلسوفان تـحلیلی در فلسفه سیاسی انجام می دهند. پس مسأله ای که کار فیلسوفان تحلیلی را برجسته می کند، تـأکید مضاعفی است که آنـها در ایـن روش دارند، نه این که دیگران هیچ گاه این کار را انجام نمی دادند.

در هر روی فلسفه تحلیلی را نباید در فلسفه زبان محصور کنیم که خود بخشی از فلسفه تحلیلی است، بلکه همه مباحث فلسفی که بـا گرایش تحلیلی مورد بحث قرار گرفته اند، باید مدّ نظر باشد.

5. علم اصول

علم اصول چیست؟ و ارتباط آن با فلسفه تحلیلی چگونه است؟ همه می دانند تعریفی مـشهور بـرای علم اصول وجود دارد و آن عبارت است از: مجموعه قواعد ممهّد برای استنباط حکم شرعی. گاهی این را کافی ندیده، گفته اند: علاوه بر این اموری که مجتهد به لحاظ وظیفه عملی بعد از فحص و مـأیوس شـدن از ادلّه شرعی بدان می رسد: «أو التی ینتهی إلیها فی مقام العمل(6)». البته بر این تعریف اشکالات متعدّدی وارد شده است که ربطی به بحث ما ندارد(7). ما در این جا فقط می خواهیم درباره مفروضات آن بـحث کـنیم. یک تعریف این است که ما به طور کلی بگوییم: علم اصول آن چیزی است که وسط می شود در اثبات حکم شرعی، و حکم را هم اعم از حکم واقعی و حکم ظاهری بـگیریم؛ زیـرا آن تـعریفی که گفتم و مرحوم آخوند آن را در "کـفایه" و دیـگران هـم در جاهای دیگر آورده اند، یک مشکل عمده دارد و آن این که علم اصول دو پاره می شود، اگر بگوییم قواعد ممهّد در طریق استنباط حکم شرعی اَو الَّتی یـَنْتهی اِلیـه المـجتهد که مقصود اصول عملیّه است، این دوپاره می شود. پس یـا بـگوییم قواعد ممهّد برای استنباط حکم شرعی، یا بگوییم قواعد ممهّد برای تحصیل حجت بر حکم که گاهی چنین تـعبیر مـی کنند: «الحـجة فی الفقه»، از این رو همین امر موضوع علم اصول قرار می گیرد.

بـنابراین، اجمال قضیه این است که علم اصول مجموعه مباحثی است که به استنباط حکم شرعی منتهی می شود. عـلم اصـول دسـت کم چهار بخش و با عنایتی پنج بخش دارد: یک سری از مباحث آنـ، مـباحث الفاظ و دلالات است که به اکتشاف ظهورات بر می گردد. مثلاً می پرسیم: مدلول معنای حرفی چیست؟ مدلول مشتق چیست؟ مدلول هیأتِ امر چیست؟ آیا هیأت امر دلالت بر فور مـی کند یـا تراخی؟ آیا دلالت بر وجوب تعیینی می کند یا تخییری و یا کفایی؟ اینها استظهاراتی اسـت کـه در ایـن باب می کنیم. یا فرض کنید می پرسیم: ادات "کل" در «کُل عالم» چه کار می کند؟ ظهور ایـن ادات در چـیست؟ در جواب می گوییم: ادات عموم، حکم را به طبیعت به نحو کثرت تسرّی می دهد یعنی کـثرات را لحـاظ مـی کنیم. بعد در اِطلاق می پرسیم: ادات اطلاق، مثل الف و لام در "اَلْعالِم" چه کار می کند؟ می گوییم: کارش این است که حـکم را روی طـبیعت می برد، بدون این که کثرات نفس الطّبیعه را موضوع حکم قرار دهد. ایـن ها هـمه، از سـنخ استظهار و کشف ظهورات است.

بخش دیگر از علم اصول اصلاً کاری به الفاظ ندارد، گر چه بـرخی از اصـولیان آنـها را در مباحث الفاظ مطرح کرده اند، مثل بحث مقدمه واجب. در مقدمه واجب بحث ایـن اسـت که آیا وجوب ذی المقدمه و وجوب مقدمه با هم تلازم دارند یا نه؟ در بحث ضد هم هـمین اسـت: آیا ضدّین می توانند در عرض هم، یا به نحو ترتّب، مورد حکم بـاشند؟ آیـا یک ضد مقدمه عدم ضد آخر اسـت؟ آیـا عـدم یک ضد مقدمه وجود ضد آخر اسـت؟ ایـنها بحث هایی است که هیچ ربطی به الفاظ ندارد. گر چه فکر می کنم قـولی هـست که بحث ضد یا مـقدمه واجـب را به یـک عـنوان لفـظی می گیرند، ولی واقعا بحث لفظی نیست. بـحث در آن جـا، این نیست که آیا امری که به مقدمه شده، به دلالت التزامی، امـر بـه ذی المقدمه هست یا نه؟ این کـه بحث مقدمه واجب نـیست. در مـقدمه واجب بحث این است کـه اگـر وجوبی به ذی المقدمه تعلّق گرفت، آیا عقلاً با یک وجوب شرعی دیگری تـلازم دارد یـا نه؟ بحث بر سر وجـوب اسـت، حـتی اگر لفظی هـم نـباشد. یعنی حتی اگر لفـظی در کـار نباشد و وجوبی را نسبت به یک شی ء از طریق عقل تحصیل کنیم یا از طریق اجماع، آیـا آن وجـوب شرعی به مقدمه اش هم تعلّق مـی گیرد یـا نه؟ مـوضوع بـحث، مـلازمه بین وجوبین است. در بـحث ضد هم همین طور است. در اجتماع امر و نهی هم همینطور است. همچنانکه ملاحظه می کنید بـحث ها در ایـن جا عقلی است. این بخش دوم از عـلم اصـول است.

بـخش سـوم از مـباحث اصول، بحث حـجج اسـت مثل حجیّت قطع، حجیّت ظن و مصادیق آن همچون حجیت ظهورات، حجیت اجماع، حجیت تواتر، شهرت و غیره.

بـخش چـهارم اصـول عملیّه است، مانند برائت، تخییر، احتیاط، اسـتصحاب و... .

بـخش دیـگری از مـباحث وجـود دارد کـه نمی توان آنها را جزء مسائل اصول دانست، ولی عملاً مورد نیاز است، مثل مقدماتی که محقق خراسانی در کفایه آورده اند و عمدتا بیرون از علم اصولند. و لذا به عنوان مقدمه آورده اند، مانند بـحث وضع، معنای حرفی، استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد، بحث مجاز، حقیقت شرعیه، حقیقت متشرعه، و بحث صحیح و اعم. مجموعه مباحث استطرادی که اصولیون دیده اند که در جای دیگر آن طور که به کـار ایـن ها بیاید درست تنقیح نشده، لذا مجبور شدند آنها را که تعدادشان زیاد هم هست، مطرح کنند. این بحث ها اصولی نیست، چون نتیجه اش وسط در اثبات حکم شرعی نیست، نتیجه اش وسط در تحصیل حـجّت بـر حکم شرعی هم نیست.

غیر از مقدمات فوق که محقق خراسانی در مقدمه کفایه آورده اند، مباحث بسیار دیگری هم وجود دارد که در عین نیاز مبرم بدانها از عـلم اصـول خارجند، مثل بحث حُسن و قـُبح کـه یک بحث کلامی است، اما در اصول در خیلی جاها جزء مقدمات ضروری بحث است. بحث اعتباریّات یک بحث فلسفی است؛ امّا در اصول و فقه در جاهای مـختلف طـرح و بحث می شود. پس مباحث بـسیاری داریـم که به نحوی در اصول مطرح می شوند، اما بحث های اصولی نیستند. به همین خاطر در تدوینی که اخیرا پیشنهاد کرده ایم، اینگونه مباحث را جزء فلسفه علم اصول مطرح کرده ایم(8). فلسفه علم اصول، یعنی مـجموعه مـباحثی که واقعا مصداق مسأله اصولی نیست ولی جزء مبادی تصوری یا تصدیقی مباحث اصولی است. این ها باید از علم اصول خارج شود و در بخشی به نام فلسفه علم اصول یا مبادی علم اصـول جـای گیرد. عـلم اصول هم همان هایی است که واقعا در طریق استنباط حکم شرعی واقع می شود. این هم بخش پنجم. درسـت است که این قسم حقیقتا جزء مسائل اصولی نیست، ولی اصولی ها غـالبا آن را مـطرح مـی کنند، چون نیاز به آن دارند و جای دیگر هم طرح نشده است. پس می توانیم بگوییم که اصول رایج، پنـج بـخش دارد.

در همین سلسله بحث ها برخی گفته اند علم اصول دو بخش دارد: یکی الفاظ و دلالات و قسم دیگر حـُجج و اصـول عـملیّه. این تقسیم بندی قطعا درست نیست. گویا ایشان تمام مجلّد اوّل کفایه را مباحث الفاظ پنداشته اند و در جای دیـگر هم. بحث هایی همچون دلالات، بحث ضد و بحث اجتماع امر و نهی و غیره، جملگی را از مـباحث الفاظ شمرده اند که ایـن قـطعا نادرست است.

مباحث الفاظ مربوط به بحث دلالات است، و اجتماع امر و نهی و بحث ضد و امثال آن، ربطی به بحث الفاظ ندارد. این که می گوییم ربط ندارد، یعنی بر اساس موجّه ترین سخن ها، ربط نـدارد، البته قول ضعیفی هم هست که اینگونه مباحث را جزء مباحث الفاظ می داند، و لکن امروزه کمتر کسی آنها را می پذیرد. بحث مقدمه واجب و بحث ضد و اجتماع امر و نهی و حتی اطلاق از جهت دخالت مقدمات حکمت، بحثی عقلی است. بنابراین، یک کاسه کردن این مباحث با مباحث ظهورات و دلالات قطعا درست نیست.

6. اصول فقه یا اصول معارف؟

مقدمه دیـگر دربـاره کاربرد علم اصول در معارف دیگر غیر از فقه است که بحث بسیار مهمی است. این که آیا علم اصول می تواند در مباحث دیگر غیر از فقه، همچون کلام، فلسفه اخلاق و غیره، کـاربرد داشـته باشد یا نه؟ البته در اینجا دو بحث را باید از هم جدا کرد: یکی اینکه آیا از متون دینی می توان راجع به معارف مختلف نظریاتی استنباط کرد. فی المثل، در باب روانشناسی و اقتصاد، آیـا اسـلام نـظریه دارد؟ من منکر این معنا نـیستم، بـلکه حـتی خود مدافع آن بوده ام، چنان که در کتاب معرفت دینی و مقالات بعدی ذکر کرده ام که ما هیچ دلیلی نداریم که از کتاب و سنّت نـتوان دربـاره ایـن حیطه ها مطلبی بدست آورد. این کاملاً معقول است کـه اسـلام درباره این حیطه ها نظر داشته باشد. لذا در قلمرو دین ما معتقدیم که قلمرو دین، قلمرو وسیعی است؛ یعنی بابش را بـاید مـفتوح بـگذاریم، اعم از این که بالفعل به آن برسیم یا نرسیم. ولی بحث مـن در حال حاضر این است که آیا علم اصول ما در جاهای دیگر کاربرد دارد یا نه؟ البته این بحث مـهم و دشـواری اسـت، ولی به نظر من، بخش هایی از علم اصول که عقلی نیستند، در علوم دیـگر کـه عقلی و اعتقادی اند، کاربرد ندارند؛ امّا در اخلاق به معنای خاص که بدان اشاره خواهد شد می تواند کـاربرد داشـته بـاشد. این نظر نیاز به توضیح و تبیین مبسوطی دارد که فعلاً مجال آن نیست؛ امـّا اجـمالاً مـی توان گفت: در علم کلام همچون معارف نظری دیگر نمی توان به مباحث اصولی غیر عقلی رجـوع کـرد و از ایـن طریق «حجیّتی» برای نوعی فهم از متون کتاب و سنت ثابت نمود. لذا مباحث الفاظ علم اصـول نـمی تواند به عنوان اثبات کننده حجیّت یک فهم در معارف دیگر بکار رود. گر چه مـباحث صـغروی در بـاب ظهورات، همچون ظهور امر در بعث، یا مفاد مشتق در همه جا کاربرد دارد؛ چون راجع بـه واقـعیّتی خارجی سخن می گوید (یعنی دلالات و اینکه از لفظ چه معنایی در ذهن عموم نقش مـی بندد)، ولی در بـاب حـجیّت کاربردی ندارد.

توضیح اینکه، بخش عمده مباحث الفاظ بحث ظهورات است؛ مثلاً امر ظاهر است در بـعث، یـا فور و تراخی، یا مشتق ظاهر است در فعلیت تَلَبُّسْ، یا معنای حرفی، یـا عـموم و اطـلاق. همه این ها استظهارات است، و استظهارات نمی توانند در مباحث کلامی که نظری هستند، دخالت کنند. حتی مـن مـعتقدم کـه در تفسیر هم کاربرد ندارند؛ یعنی کلاً در امور نظری کاربرد ندارند. البته تـفسیر دو قـسمت دارد: قسمت عملی، مثل تفسیر آیاتی که مربوط به احکامند، و قسمت نظری، مثل تفسیر آیاتی که مـربوط بـه معارف هستند در امور نظری، مخصوصا معارف آیا می توانیم ظواهر یا روایات آحـاد را کـه در ناحیه سندشان قطعی نیستند به کار گـیریم؟ قـطعا جـواب منفی است. دلیل عمده اش این است کـه ظـنون و امارات را با تعبّد حجت می کنیم. حجیّت در این موارد چه به معنای منجّزیّت و مـُعذّریّت بـاشد، و چه به معنای جعل عـلم و یـقین، و چه بـه مـعنای جـعل طریقیت، (مسالک مختلفی که در حجیّت مـطرح اسـت) جعل اماره فقط در مقام عمل معنا دارد. وقتی می گویند خبر زراره به لحاظ سـند حـجت است، اثر آن فقط در عمل ظـاهر می شود. یعنی بگو کـه راسـت است تا به مظنونش عـمل کـنی؛ در ظهور هم همین طور است، ظهور یک اماره است، لذا در اَخبار هم باید حـجیّت سـند را درست کنیم، هم جهتش را از حـیث تـقیّه بـودن یا نبودن، و یـا در مـقام بیان حکم بودن یـا نـبودن و هم مدلول از جهت مدلول خبر. اگر می گوییم: «ظهور حجت است»، فرقی نمی کند که حـجیّت ظـهور به بنای عقلا است یا بـه تـأسیس شرع. ایـن امـر عـملی یا مربوط به عـمل است؛ یعنی بگویید که آن ظاهر مقصود گوینده است، چه در مراد استعمالی، چه در مراد جدّی؛ زیـرا ایـن را می گوییم تا عمل کنیم. تعبّد و جـعل فـقط در مـقام عـمل مـعنا دارد. لذا مباحث علم اصـول کـه به استظهارات بر می گردد، که به اصطلاح موضوع برای اصالة الظهور می شود، فقط مخصوص باب فـقه اسـت و هـر کجا که عمل مطرح است.

مجددا بر ایـن نـکته تـأکید مـی کنم کـه مـباحث اصولی مربوط به استظهارات فی حد نفسه انحصاری به فقه یا امور عملی ندارد، چون کشف از یک واقعیت می کند: واقعیتی راجع به دلالات. منتها در غیر فقه و امـور عملی، حجیّتی ندارد و لذا فایده ای بر آن مترتب نمی شود؛ مگر آنکه در جایی نفس ظنّ به مفادی، دارای اثر باشد. در علم کلام ما با یقین سر و کار داریم نه با ظنون. در تفسیر شـاید نـفس احتمال و ظنّ به مفاد آیه، مورد غرض باشد، در این صورت مباحث اصولی مربوط به استظهار، مفید واقع می شود. ولی در هر حال این غرض نمی تواند حجیّت باشد.

در همین سلسله مباحث، برخی ایـن سـؤال را مطرح کرده اند که آیا مطالب هرمنوتیکی که در مباحث الفاظ وجود دارد اختصاصی به فقه و فقاهت و فقیهان دارد، یا همه جا می توان از آنها استفاده کرد؟ بـعد در جـواب گفته اند که هیچ انحصاری نـدارد. اصـلاً چنین چیزی نیست که منحصر به فقه و فقاهت و این ها باشد. هیچ کدام از اصولیان نگفته اند که این چیزهایی که ما در باب اجتماع امر و نهی، مـقدمه واجـب، ضد و غیره می گوییم اخـتصاص بـه وقتی دارد که شما بخواهید از کتاب و سنّت فقط احکام فقهی را استخراج کنید. در واقع، اگر ما بخواهیم داوری های اخلاقی و عقایدی را که در علم کلام ما هست، استخراج بکنیم، ظاهرا مباحث الفاظ آن جا هـم بـه درد نمی خورد. پس در این صورت، این طور نیست که مباحث الفاظِ علم اصول تنها متعلّق به اصول فقه باشد. سپس همین را توضیح می دهند و می گویند: «اگر این طور است چرا فقط می گوییم اصـول الفـقه، در حالی کـه این ها باید اصول علوم دیگر هم باشد. چه وجهی برای این تسمیه وجود دارد؟» بعد در ادامه توجیهی مـی آورند و دوباره به همین حرف بر می گردند که: بنابراین، هرمنوتیکی که در مـباحث اصـول فـقه وجود دارد، در واقع، مربوط به اصول فقه نیست، بلکه مربوط به همه احکام و تعالیم هست، اعم از کلامی، اخـلاقی و غـیره، نه فقط فقهی.

در سخن فوق، چند نکته قابل تأمل بنظر می رسد:

اولاً: در مورد اجتماع امر و نـهی و مـقدمه واجـب و مسأله ضد خطایی رخ داده و صحیح آن است که اجتماع امر و نهی و مقدمه واجب، و مسأله ضد ربطی بـه مباحث الفاظ ندارد. البته درست است که همه این مباحث در جلد اول کفایه (در طـبع خاص) آمده است و در افـواه آنـها را مباحث الفاظ می شمرند، ولی این یک اشتباه است. خود محقّق خراسانی هم به چنین چیزی قائل نبوده که آن چه در جلد اوّل کفایه گفته همه مباحث الفاظ است. چون خود ایشان در بحث مـقدمه واجب و بحث ضد می گوید که این ها بحث های لفظی نیستند. بنابراین بحث اجتماع امر و نهی، بحث ضد و بحث مقدمه واجب که سه مسأله مهم نیمه اول علم اصول است، هیچ کدام لفظی نیستند.

ثـانیا: ایـن که ایشان ادعا کرده اند که هیچ کدام از اصولیان نگفته اند که این چیزهایی که در این باب می گوییم اختصاص به استنباط فقهی دارد، سخن نادرستی است. با کمی تتبّع روشن می شود که اصـلاً سـخن اصولیان همین است که مباحث الفاظ به لحاظ حجیّتش، همچون ظنون دیگر اختصاص به نتایج فقهی و عملی دارد. البته مثل اجتماع امر و نهی ممکن است در غیر فقه و امور عملی، هـم بـکار آید؛ امّا این یک بحث عقلی است، نه مباحث الفاظ. ولی در مباحث الفاظ آن قسمتش که استظهار است و ما می خواهیم موضوع برای اصالة الظهور درست کنیم، اصولیان عمدتا قائل به هـمین اخـتصاص شـده اند و راقم این سطور هنوز کـسی را نـیافته اسـت که مدعی باشد، نتایج مباحث مربوط به استظهارات، در علوم نظری، حجیّت داشته باشد.

در مقاله ای از این قلم، که اخیرا در مجله تخصصی دانشگاه عـلوم اسـلامی رضـوی چاپ شد، ده ها تأیید نسبت به مدعای فـوق از مـثل شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، شهید و دیگران نقل کرده ام. البته برخی از آن بحث ها مربوط به حجیت خبر واحد اسـت، ولی نـکته آنـها عمومیّت دارد: هم در بحث ظهورات، هم در جهات و هم در سند می آید، و از ایـن جهت فرقی نمی کند. سخن اصلی شان این است که تعبد تنها در مقام عمل معنا دارد.

شیخ انصاری قدس سره در رسائل وجـهی بـرای تـوسعه امارات به باب اعتقادات تصویر می کند، اما بعد از آن عدول می کند. مـحقّق خـویی قدس سره هم وجهی برای حجیّت سند روایات یا ظهورات قرآن و روایات در باب معارف، تصویر کرده اسـت. مـنتهی بـحث ایشان از جهتی بحثی صغروی است. در باب معارف و اعتقادات، ما معتقدیم که اثـر عـملی جـعلی وجود ندارد. ایشان تلاش کرده اند و صحت استناد را به عنوان اثر عملی یافته اند. به ایـن مـعنا کـه اگر روایتی آمد که ما هفت آسمان داریم، اگر یقین هم نکردیم، حجیّتش بـه ایـن است که ما می توانیم آن را به اسلام یا شرع و یا قرآن استناد بدهیم و بـگوییم از نـظر اسـلام مثلاً هفت آسمان وجود دارد. اگر خلاف هم باشد ما دروغ نگفته ایم و به دلیل نسبت خـلاف بـه خداوند و قرآن عقاب نمی شویم. این سخن مرحوم آقای خویی است و سخن درستی هـم هـست. مـنتها این آن چیزی نیست که کلامی به دنبال آن است یا مفسّر به لحاظ تفسیری به دنـبال آن اسـت. اگر کلامی در باب معارف در روایات و قرآن دنبال مطالب کلامی می گردد و یا مـفسر بـه دنـبال مطالب تفسیری می گردد برای درست کردن صحت استناد نیست، بلکه می خواهد جهت معرفتی اش را درست کـند، نـه از بـاب این که اگر خلاف درآمد، شرعا کذب علی اللّه محسوب نمی شود. بحث کـلامی دربـاره مضمونی است که می خواهد از قرآن و روایات به نحو قطعی اکتشاف کند، و لذا اگر آن مضمون قطعی نباشد اثـری نـدارد. مثل توحید و نبوت و معاد و امثال آن. البته ما معتقدیم که در قرآن و روایـات گـاهی قراین، دلالت، سند و غیره را قطعی می کند،(و در خـصوص قـرآن، سـند قطعی است). خلاصه اینکه، کلامی نمی خواهد بـه چـیزهایی مثل صحت استناد تمسک کند، بلکه می خواهد یک سیستم معرفتی برای خودش درسـت کند(9). بـنابراین، به گمان ما این ادّعـا کـه اصولیان نـگفته اند قـواعد اصـول در مثل کلام و اعتقادات، جاری نیست، حـتما خـطاست. دوستان می توانند به همان مقاله سابق الذکر در مجلهّ تخصّصی دانشگاه رضوی مـراجعه کـنند که ده ها تأیید از شیخ مفید، شـیخ طوسی، سید مرتضی و صـاحب مـسالک، شیخ انصاری، آغاضیا عراقی و مـرحوم نـائینی نسبت به خطا بودن این ادّعا آورده ام. پس به لحاظ تاریخی این ادّعـا نـادرست است.

امّا آیا خود این ادّعـا ادّعـای درسـتی است یا نـه؟ یـعنی اگر در این مدّعا مـستقلاًّ نـظر کنیم و کار به سیر تاریخی مسأله نداشته باشیم، آیا این ادّعا صحیح است؟ بـه نـظر می رسد چنین نیست؛ زیرا در جایی کـه عـمل مطرح نـیست، تـعبّد لغـو است. تعبّد، چه در ظـهور، چه در سند و چه در جهت در جـایی که عمل مـطرح نـیست، لغو است و هر کجا که عمل مطرح بود، به لحاظ آن عمل معنا دارد، نه به لحاظ خـودش. اگـر شـما امامت را به تعبد بخواهید ثابت کنید مـمکن اسـت یـک اثـر عـملی داشـته باشد که مثلاً وجوب تبعیّت بیاورد، ولی این اثری نیست که شما در کلام می خواهید آن را اثبات کنید، بلکه یک اثر عملی دیگری است که متفرع است و امر عرضی اسـت. آن چه در کلام مطرح است اعتقاد و یقین به امامت است (و لو از طریق اخبار متواتر یا یقین آور).

7. ارتباط علم اصول و فلسفه تحلیلی

اکنون نوبت می رسد به جهت تصدیقیِ ارتباط علم اصول و فلسفه تحلیلی. به نـظر مـن، ارتباط بسیار وثیقی بین علم اصول و فلسفه تحلیلی وجود دارد: هم در فلسفه زبان که می توان گفت محور اصلی ارتباط است و هم در مسائل دیگر، مثل فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و حتی فـلسفه مـنطق و فلسفه ریاضیات.

در مقابل، برخی معتقدند که علم اصول ربطی به فلسفه تحلیلی ندارد. بلکه این هرمنوتیک است که با آن مرتبط است. ابتدا بـیان و اسـتدلال صاحب این نظر را مطرح مـی کنیم و بـعد به بررسی آن می پردازیم. پیشاپش این نکته را تذکر می دهم که مباحث مربوط به زبان متعدد است. علاوه بر فلسفه تحلیلی، هرمنوتیک، زبان شناسی و نشانه شناسی هم بـه زبـان مربوط می شود. ولی فعلاً بـحث در ارتـباط این معارف با علم اصول نیست؛ بلکه بحث ارتباط فلسفه تحلیلی با علم اصول است. لذا پرداختن به این گونه امور تحت عنوان ارتباط فلسفه تحلیلی و علم اصول، خروج از بحث است.

در یـک تـقسیم بندی که ایشان مطرح کرده و تقریبا حرف درستی هم هست، می گویند زبان از دو منظر بحث می شود. یعنی فیلسوفان و غیر فیلسوفان با دو نگاه به زبان نگاه کرده اند: نگاه استقلالی و نگاه طریقی (آلی). در نـگاه اسـتقلالی خود زبـان را موضوع بحث قرار داده اند و نمی خواستند با این بحث چیز دیگری را حل کنند. اما در نگاه طریقی خود زبـان، غرض اصلی بحث نیست. زبان را برای حلّ مسائل دیگری مورد بـحث قـرار دادهـ اند. نگاه فیلسوفان تحلیلی تقریبا این طور بوده است. کارهای تحلیلی در زبان انجام داده اند. چرا؟ برای این کـه مـسائل فلسفی را حل، یا به تعبیری، منحل کنند. بعضی می گفتند که ما اصلاً در فـلسفه مـسأله نـداریم، با صرف بحث تحلیل زبانی، اصلاً مسائل خودشان منحل می شوند. در مقابل آنهایی که این طـور فکر می کردند، عده دیگری هم می گفتند که نه، مسائل هنوز هم باقی مـی مانند و تنها شفاف تر می شوند.

بنابراین، فـیلسوفان و مـحقّقان با دو نگاه به زبان نگاه می کنند: برخی زبان را مستقلاً موضوع تحلیل قرار می دهند، مثل کار زبان شناس ها، و برخی هم مثل فیلسوفان تحلیلی به زبان به عنوان ابزار و آلت تحقیق و تدبّر در مسائل فلسفی می نگرند.

بـعد از این مقدمه می گویند: علم اصول ما مسلّما تحلیلش را برای کار فلسفی انجام نمی دهد، پس داخل در قاطبه اوّل است. عالمان اصول این قاطبه اوّل را تشکیل می دهند؛ یعنی کسانی که به زبان به عنوان یـک مـوضوع نگاه می کنند. بعد نتیجه می گیرند که: «بنابراین، شکی نیست که وقتی به زبان در حیطه اصول فقه می پردازیم نمی خواهیم با آن مسأله فلسفی را حل کنیم، پس عالمان علم اصول از قاطبه اوّل به حساب مـی آیند؛ یـعنی کسانی که به زبان به عنوان یک موضوع نگاه می کنند، نه قاطبه دوّم. لذا به هیچ کدام از حوزه های معرفتی که سابقا بیان کردیم کاری نداریم ـ آنچه قبلاً گفتیم عمدتا دربـاره بـحث های فلسفی زبان و فلسفه تحلیلی بوده است ـ یعنی به فلسفه تحلیلی و تحلیل زبانی کاری نداریم، حتی به تحلیل فلسفی هم کاری نداریم؛ بلکه با حوزه های زبان شناختی کار داریم کـه زبـان بـرای آنها نوعی موضوعیت دارد، نه طـریقیت. مـداقّه در هـمین نکته اول انتظار ما را در این بین متعادل می کند؛ یعنی دیگر انتظار نداریم که هر چه اصولیان در باب زبان گفته اند بتوانیم بعضی از آنـها را بـه حـوزه های معرفتیِ ناظر به زبان که معطوف به حـلّ مـسائل فلسفی هستند، ببریم.» بعد هم وارد این بحث می شوند که علم اصول، هرمنوتیک است و بحث های هرمنوتیک را مطرح می کنند.

بیان و استدلال فـوق، خـالی از ابـهام و اشکال نیست. ابتدا باید بپرسیم مقصود و نتیجه این استدلال چـیست؟ بعد بگوییم آیا مقدماتش درست هست یا نه؟ استنباط راقم این سطور این است که مستدل می خواهد ربـط بـین عـلم اصول و فلسفه تحلیلی را نفی کند. به این بیان که فلسفه تـحلیلی عـبارت است از گرایشی برای حلّ مسائل فلسفی با نگاه تحلیل مفهومی؛ یعنی نگاهش به زبان طریقی اسـت. و چـون عـلم اصول نگاهش به زبان طریقی نیست، بلکه موضوعی است، اصلاً ربطی بـه هـم نـدارند. لذا نباید انتظار داشته باشیم که بحث های اصولی در فلسفه تحلیلی قابل طرح باشد و بر عکس.

اسـتنباط مـن ایـن چنین است. اگر این استنباط درست باشد آن وقت اشکالات متعدّدی بر استدلال و بیان فـوق وارد است:

اولاً: ایـن که می گویند علم اصول واقعا به زبان به عنوان موضوع نگاه می کند، قـطعا نـادرست اسـت. تعریفی که علمای اصول از مسائل اصولی دارند این است که علم اصول وسط مـی شود در اسـتنباط حکم شرعی. درست است که مباحث زبانی علم اصول به قصد تحلیل فـلسفی و حـلّ مـسائل فلسفی مطرح نشده اند، امّا موضوعیّت هم ندارند. لذا خیلی از اصولیان شکایت کرده اند که مباحث الفاظ بـه درد کـاری که ما می خواهیم، نمی خورد. بحث های دقیقی می کنیم، اما نهایتا آن چیزی را که مـی خواهیم یـعنی تـحصیل حُجت بر حکم شرعی به دست نمی آوریم. این سخن درست باشد یا نباشد، مقصود ایـن اسـت کـه بحث در مباحث الفاظِ علم اصول برای تحصیل حجت در حکم شرعی است. چـه کـسی گفته است که زبان برای اصولی موضوعیت دارد؟ این سخن نادرستی است.

ثانیا: گرچه این مقدار پذیرفتنی اسـت کـه مباحث الفاظ علم اصول به غرض حلّ مسائل فلسفی مطرح نشده اند، امـّا مـگر معنای مباحث و مسائل به داعی و اغراض مـتبعض مـی شوند تـا بپرسیم این مسأله به چه انگیزه ای طـرح شـده است؟ درست است که فیلسوف تحلیلی همّش فلسفه است. مثلاً می خواهد بفهمد کـه گـزاره «خدا وجود دارد»، چه نوع گـزاره ای اسـت؟ «عدالت حـسن اسـت» چـه نوع گزاره ای است؟ آیا واقعیت دارد یـا نـدارد؟ چگونه باید درباره آنها تحقیق کنیم؟ در پسِ الفاظ این مفاهیم چه مـعنایی نـهفته است. وقتی می گوییم: «هذا حَسَنٌ» سـاختار جمله خبری است، آیـا واقـعا این خبر است، آیا واقـعا ایـن یک قضیه proposition است یا نه؟ اصلاً مثل ابزار حالتی است؟ وقتی می گوییم: «هـذا حـَسَنٌ» مثل این است که بـگویم: «چـه هـوای خوبی!»

حال فرض کـنیم کـه فیلسوفان تحلیلی به هـر دلیـل تاریخی، یا عقلی، یا تجربی به این جا رسیده اند که برای حلّ مسائل فـلسفی شان بـاید زبان را تحلیل کنند، لذا به فلسفه زبـان کـشیده شده و گـفته اند کـه اول بـاید ابزار تحلیل فلسفی را پیـراسته و محکم کنیم تا برسیم به چیزی که آن ابزار را برای آن می خواهیم. بنابراین، متوجه بحث های زبانی شـده اند، و پرسـیده اند که الفاظ با معانی چه رابـطه ای دارنـد؟ مـعنا اصـلاً چـیست؟ کارهای متکلم چـیست؟

مـجاز چیست؟ مدالیل اوامر چیست؟ مدالیل قضایای شرطی چیست؟ افعالی که متکلم انجام می دهد چیست؟ انشا چـیست؟ اِخـبار چـیست؟ به این ها رسیده اند. به نظر من آن دواعـی و انـگیزه ها، حـیث تـعلیلی اسـت بـرای طرح این مسائل، لذا معنای مسأله را متبعّض نمی کند. مسأله ما موضوع و محمولش همین است. اصولی هم به دلیل دیگری به همین جا کشیده شده است، نمی گویم به هـمان علت، ولی به علت دیگری مجبور می شود به همین مسأله بپردازد، لذا موضوع و محمول مسأله برای آنها یکی شده است.

مثال بسیار روشن این است که هر دو می پرسند: «مجاز چیست؟» واقعا این مـسأله بـرای هر دو مطرح می شود و لذا بحث می کنند که نظریه های مختلف در مجاز کدامند؟ در مجاز metaphor چه کاری انجام می دهیم؟ متکلم در مجاز چه عملی انجام می دهد، چه جا به جایی رخ می دهد، جا به جـایی در مـعنا یا جا به جایی در تطبیق؟

به هر حال، مقصود روشن شدن این نکته است که دواعی و انگیزه های بحث، تأثیری در معنای مسأله و بحث ندارد. بـنابراین، نـمی توان گفت چون فیلسوفان در فلسفه تـحلیلی بـه زبان به عنوان آلت و ابزار نگاه می کنند، و در علم اصول چون چنین نیست، پس مسأله مشترکی ندارند. مسائل به لحاظ مفاد و محتوایشان مشترک می شوند، نه بـه لحـاظ اغراض. البته قبلاً تـذکر دادیـم که در اصول هم، زبان به عنوان ابزار مطرح است، نه مستقلاً؛ منتها ابزار امر دیگری یعنی فقه است، ولی این غایت ها واقعا مسأله را متکثّر نمی کند.

بنابراین، از آنچه گذشت روشن شد که اسـتدلال فـوق برای اثبات بی ربطی بین علم اصول و فلسفه تحلیلی قطعا نادرست است. علم اصول و فلسفه تحلیلی در نواحی بسیار متعدّدی با هم تماس و تلاقی دارند. به سراغ هرمنوتیک رفتن، به بـیراهه رفـتن است؛ چـرا که بحث فعلاً در ارتباط علم اصول و فلسفه تحلیلی است. هرمنوتیک خود وادی دیگری است که البته آن هـم مهم است و با علم اصول ارتباط دارد، ولی فعلاً بحث در آن مجال نیست.

8. مواردی از تلاقی

از آنـچه گـذشت روشـن شد که بین اصول فقه و فلسفه تحلیلی واقعا راه دیالوگ و تطبیق باز است. چون هر دو هم به تـجزیه و تـحلیل زبان می پردازند، و هم در برخی مباحث غیر زبانی اشتراک دارند. اینها می تواند موارد تـلاقی اصـول فـقه و فلسفه تحلیلی باشند؛ گر چه ممکن است اغراض آن دو در طرح مباحث مختلف باشد. در این بند، سـعی می کنم مواردی از مباحث تطبیقی را طرح کنم که فعلاً به ذهن می رسد و تردیدی نـدارم که با تأمل و مـجال بـیشتر، می توان موارد فراوان دیگری هم یافت.

از مباحث غیر زبانی شروع می کنیم:

1. مسأله حکم و الزام در علم اصول نقش محوری دارد. و لذا در طرحی که اخیرا برای تدوین علم اصول پیشنهاد کرده ایم و بخشی از آن متّخذ از نظریّات آیت اللّه سیستانی اسـت، حکم را محور قرار داده ایم و همه اصول را بر اساس این محور تبویب و تدوین کردیم. بحث حکم با الزام و وجوب پیوند می خورد، چون یک قسم عمده اش الزام است. این الزام در فلسفه تحلیلی بحث های زیادی دارد، هم در آنـ چـه به آن منطق الزامات deontic logicمی گویند (البته نه قسمت صوری formal آن، که خیلی به کار ما که با تحلیل های معمولی زبان، زبان عرفی سر و کار داریم نمی آید. بلکه بحث های فلسفی و مبنایی آنـ) و هـم در فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق. فون رایت VonWright که تقریبا می شود گفت یکی از بنیان گذاران بحث منطق الزامات در بحث های فلسفه تحلیلی است و کتابی در باب معیار norm دارد، آن جا بحث هایی درباره تحلیل ماهیت، یعنی مـعیار، دارد و مـی گوید برخی از این معیارها از سنخ الزامات هستند و بحث های مفصلی درباره ماهیت الزام دارد که برخی از آنها شبیه بحث هایی است که اصولیان ما درباره الزام دارند. فی المثل اینکه تکلیف و الزام، متعلق و موضوعی دارد؛ مـمکن اسـت مـتعلقِ متعلقی هم داشته باشد. پرسـش از ایـنکه مـتعلق احکام از سنخ وجود است یا ماهیت، بسیاری از این بحث ها در آن جا هم هست. این که ربط این احکام با مصادیقش چـیست؟ آیـا الزامـات بعد از امتثال می توانند باقی باشند یا نه؟ هـمین بـحث هایی که ما در علم اصول داریم. به هر حال، بحث های معیار و الزام obligationکه گاهی در فلسفه حقوق بحث می شود، گاهی در فلسفه اخـلاق بـحث مـی شود و گاهی هم در منطق الزامات تماما با بحث های اصولی مشابه مـرتبط است. نمی گویم همه مباحث یکی است؛ امّا نقاط تلاقی فراوانی دارد. فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق غیر تحلیلی هم داریـم، ولی فـیلسوفان تـحلیلی که با نگاه تحلیلی سراغ اینها رفته اند مباحث شان خیلی نزدیک بـه مـباحث اصول ماست. این یکی از جاهایی است که ما می توانیم به صورت تطبیقی کار کنیم(1).

2. در علم اصول، حـُسن و قـُبح بـسیار مطرح می شود. پرسشهای بسیاری در مورد آنها مطرح است که فی المثل عقلی هـستند یـا غـیر عقلی؟ (همچون نظر آنهایی که می گویند اعتباری و از مشهورات است). این حُسن و قُبح ها گزاره هایی اسـت کـه مـوضوع و محمول دارد. بحث های بسیاری شده که موضوع گزاره های اخلاقی و محمول آنها چیست؟ نسبت، یعنی مُفاد خود گزاره چیست؟ واقـعا گـزاره اسـت یا شبه گزاره؟ به قول غربی ها قضیه است یا شبه قضیه psudo-proposition؟ ربطش با هـست ها چـیست؟ اصلاً در اخلاقیات "باید" با "هست" فرق دارد یا نه؟

امروزه عده ای این را جزو شعارهای مـسلّم گـرفته اند کـه "هست" و "بایدی" داریم و باید از هست بر نمی خیزد. امّا فی الواقع این که بحث الزامات واقـعا غـیر هست هاست این اول کلام است. الزام، ممکن است نوعی "هست" باشد. مگر آنـهایی کـه مـی گویند الزامات از سنخ هست ها است هر "هستی" را می گویند؟ مگر "هست ها" یک جور هستند، ما هست های نـفس الامـری داریـم، هست های مربوط به عالَم خارج داریم، هست های مفاد قضیه حقیقیه داریم، هـست های تـجربی داریم، هست های عقلی داریم، هست های تاریخی داریم. الزامات هم ممکن است نوعی هست باشند. ما مـعتقدیم کـه این طور است. این که با جملات الزامی می توان انشا کرد، بـا "هـست" بودن شان منافات ندارد؛ با جمله خبری هـم مـی توانیم انـشا کنیم. مسأله این است که اِخبار هـم خـودش یک فعل گفتاری است. اِخبار با مفاد گزاره خیلی فرق دارد. باری، می خواهیم بـگوییم کـه در بحث حُسن و قُبح، مفاد قـضیه در بـاب گزاره های اخـلاقی، بـنیان گـزاره های اخلاقی؛ این که چگونه به گـزاره های اخـلاقی عالم می شویم در فلسفه اخلاق آمده و در اصول قطعا کاربرد دارد. منتها از آن مسائلی است کـه راقـم این سطور در تدوین جدید خویش آنـها را در فلسفه علم اصول جـای داده اسـت. مبحث حسن و قبح در اصول رایـج غـالبا طرح می شده است. مثلاً مرحوم آخوند در کفایه نیاورده، ولی در فوایدشان از آن بحث کرده اند. مرحوم اصـفهانی هـم در ذیل دلیل انسداد از آن بحث کـرده اسـت. مـرحوم شیخ انصاری در مـتن اصـولی شان (که اکنون در دست نـیست) و در تـقریراتشان این بحث را آورده اند. شیخ محمّد حسین اصفهانی در الفصول الغرویّه و شیخ محمّد تقی اصفهانی در هـدایة المـسترشدین آن را مطرح کرده اند و بسیاری از کسانی که مـعاصر شـیخ انصاری و قـبل از ایـشان بـوده اند بحث حُسن و قُبح عـقلی را آورده اند. پس این جا یکی از نقاط تلاقی است(10).

3. بحث حق که بحث بسیار دقیقی است، در باب مـاهیت حـق، در تحلیل گزاره های حقی و در منشأ حق پرسـش های اسـاسی دارد. مـا در عـلم اصـول از "حق" استفاده مـی کنیم. مـثلاً فرض کنید نظریه حق الطاعه که قائل است حق خداوند موسع است. حال سؤال این اسـت کـه اصـلاً این حق چیست؟ آیا یک واقعیت اسـت؟ چـطور مـی توان آن را کـشف کـرد؟ ایـن قسمت ها باز با هم مربوط است. یعنی علم اصول و فلسفه حق (و فلسفه اخلاق) با هم تلاقی می کنند(11).

4. در مباحث الفاظ مسائل متعددی وجود دارد که علم اصول در مورد آنها بـا فلسفه تحلیلی تلاقی دارد، مثل بحث وضع که در مقدمات اصول طرح می شود. در باب این که آیا وضع یک امر تکوینی است یا قراردادی؟ مثلاً کواین W.Quine یکی از فیلسوفان تحلیلی، معتقد بود که اصلاً تصور ما در باب وضع که یک کسی روی صندلی بنشیند و لفظی را برای مـعنا وضـع بکند تصور غلطی اسـت. لذا ایـشان به یک نظریه رفتارگرایانه در باب وضع روی می آورد و می گوید: «وضع چیزی است که تکوینا پدید می آید، نه این که قرارداد باشد». یعنی به اصطلاح convention یا قرارداد را منکر است. بعد از او، حتی بـرخی شـاگردانش مثل دیوید لویس D.Lewisآمده اند کتابی درباره قرارداد نوشتند و قائل شدند ما در زبان قرارداد داریم و قرارداد در باب زبان به کلّی منتفی نیست. پس در خود بحث وضع که می گوییم وضع تعیینی داریم، وضـع تـعیینی قرارداد اسـت. حتی شهید صدر هم که وضع را اقران و قرن اکید می گیرد، قبول دارد که این قرن اکید می تواند از جـانب قرارداد و با انشاء پدید آید. بنابراین، بحث وضع نظیرش در فلسفه تـحلیلی هـمان بـحث است(12).

5. در باب معنا که در فلسفه تحلیلی باب بسیار واسعی پیدا کرده و کتاب ها و مقالات متعددی نوشته شده در علم اصـول هـم سخن بسیار گفته شده است. این که معنا چیست؟ واقعیتش چیست؟ آیا مـعنا در مـغز اسـت یا در ذهن آدمی یا در خارج؟، یا معنا حیطه خاص خودش را دارد. نظریه های مختلفی در باب معنا هـست که معنا را بر اساس کاربرد تبیین می کنند، بر اساس رفتار متکلم یا مـخاطب تبیین می کنند و غیره. پس بـحث های مـعنا که یکی از بحث های محوری فلسفه زبان است که خودش بخشی از فلسفه تحلیلی به حساب می آید، با اصول ربط وثیقی دارد.

در اصول بحث استعمال و اراده جدّی؛ را داریم. بحث های مفصلی هم درباره ربط معنا بـا قصدهای متکلم وجود دارد: اراده استعمالی، اراده تفهیمی و اراده جدّی؛ چه ربطی بین معنا و این ارادات هست؟ در فلسفه تحلیلی بعضی تقابل میان معنای کلمه و معنای مقصود گوینده را مطرح کـرده اند و بـحث های دیگری که در فعل گفتاری است که بدان اشاره می کنم(13).

6. یکی از بحث های مهم و دشوار در علم اصول بحث مجاز است. در فلسفه تحلیلی هم بحث مجاز به طور وسیع بحث می شود(14).

7. بحث دلالات، یعنی بـحث reference کـه در فلسفه غربی بسیار مبسوط مطرح می شود؛ در علم اصول هم کاربرد وسیعی دارد، و لذا از جوانب مختلفی مورد بحث قرار می گیرد(15).

8. افعال گفتاری یکی از مواضعی است که علم اصول با فلسفه تحلیلی تماس بسیار روشـنی پیـدا می کند. ما در اصول، افعال گفتاری را تحلیل می کنیم؛ یعنی انشا، اِخبار، بعث، زجر، کـنایه و مـانند ایـن ها را که همه افعال گفتاری هستند، در اصول تحلیل می کنیم. در بحث فعل گفتاری در فلسفه زبان و فـلسفه تـحلیلی همین ها مستوفی بحث می شود، حتی در زبان شناسی های جدید، در سمانتیک هم بحث می شود(16).

9. یکی از بحث های اصولی، ماهیتِ مدلول و کیفیت دلالت در امر است. مـدلول اوامـر imperative در فلسفه تحلیلی هم مسأله ای برای تحلیل شده است که حتی کتاب ها و مقالات متعدّدی درباره آن نوشته اند(17).

10. ما در اصول مدلول ضمایر را مورد بحث قرار می دهیم. سؤال اصلی در آنجا این است که دلالت در بـاب ضـمائر چگونه است؟ در فلسفه تحلیلی نیز بحث های مفصلی درباره ضمایر demonstration و امور indexical، یعنی چیزهایی که به حال و موقعیت شخصی مربوط هستند مطرح می شود. حتی در سـری کـتاب های آکسفورد که در همه زمینه ها مـثلاً فـلسفه اخلاق، فلسفه زبان، فلسفه دین و غیره مقالاتی را جمع آوری کرده است، یک کتاب اختصاص به همین ضمایر دارد(18).

11. مسأله دیگر اینکه جملات شرطی، مـدلولشان چـیست؟ در علم اصول، هم در بحث واجب مشروط و هم در بحث مفهوم و در بحث ادلّه عقلیه و حتی در اصول عملیه نیز با مُفاد جملات شرطی سر و کار داریم. در فلسفه تحلیلی هم کتاب ها و مقالات متعددی درباره تـحلیل جـملات شرطی نـوشته شده است(19).

12. درباره مُفاد ادات عموم در فلسفه تحلیلی چیزی ندیدم، البته احتمالاً مشکل از فحص راقم این سطور بوده اسـت، اما راسل در فلسفه ریاضیات این بحث را مطرح کرده که ادات عموم مـثل « کـل » یـا « هر » و غیره چگونه بر عموم دلالت می کنند. ما هم در بحث عموم به آن کار داریم، مخصوصا شهید صدر کـه خـیلی در آن دقت می کند و تلاش زیادی می کند که به نوع دلالت مدلول ادات عموم پی ببرد و دریابد کـه چـگونه اداتـ عموم، مفاد حکم متعلّق به عام را توسعه می دهد. اگر گفتیم: «اَکرِم کلَ عالِمٍ»، این "کـل" چگونه وجوب اکرام را به همه عالِم ها توسعه می دهد؟ چگونه این دلالت را درست مـی کند؟ راسل در فلسفه ریاضیاتش بـحث کـرده که مثلاً «هر» everyچگونه بر مدلول خودش یعنی عموم دلالت می کند(20).

13. بحث معانی حرفی را هم در فلسفه تحلیلی ندیدم، البته من زیاد فحص نکردم که قطعا بگویم چنین بحثی در آن جا نیست؛ اما در فلسفه منطق به تناسب در این باره بـحث مـی کنند. بحث عطف به «و» و عطف به «یا» و چیزهای دیگری را که مثل ادات جمله شرطی هستند، فی الجمله بحث کرده اند(21).

14. یکی از بحث های بسیار مهم که در اصول مطرح می شود و نظیر آن در فلسفه تحلیلی مطرح است بـحث اعـتباریات است. اعتباریات به این عنوان در فلسفه تحلیلی مطرح نیست، ولی بحثی تحت عنوان institution actیعنی حقایق نهادی دارند که بسیار به بحث اعتباریات ما نزدیک است. مثلاً جان سِرل John Searlیکی از کـسانی اسـت که قائل به این نحو از حقایق است. وی قائل است که زوجیت و ملکیت حقایق نهادی هستند و منشأ آن قراردادهای نهادی است، ولی واقعیت Factاست و بسیار شبیه بحثی است که محقق عـراقی در باب اعتباریات دارد. وی معتقد است برخی از اعتبارات موجب می شوند تـا حقایقی پدید آید. اینها حقیقت هستند و کاری به ذهن من و شما هم ندارند، ما خواب باشیم یا بـیدار، ایـن ها حـقیقت هستند(22).

اینها نمونه هایی بود از موارد تلاقی علم اصول و فلسفه تحلیلی. البـته هـمانطور که قبلاً هم اشاره کردم ممکن است با تأمّل بیش تر، مباحث بسیار دیگری هم قابل طـرح بـاشد. بـه نظر من، فلسفه تحلیلی و علم اصول در بحث های بسیاری با هم تماس دارنـد. البـته ادعـا نمی کنم که بحث ها عینا در آن جا هم مطرح است، ولی گاهی مسائل عینا مطرح می شوند. و مـسلّما مـباحث هـم به هم مربوط است و اگر ما بتوانیم در کنار مباحث اصولی برخی از آن مباحث را نیز تـنقیح کـنیم، نه فقط برای تکمیل مباحث علم اصول به درد ما می خورد، بلکه برای عـرضه تـحقیقات عـالمان خودمان نیز سودمند است.

زمانی که درباره الزامات مشروط یا به اصطلاح واجب مشروط کـار مـی کردم با بعضی از اساتید منطق ریاضی در این باب گفتگویی داشتم. معتقد بودند که ایـن بـحث ها، بـحث های بسیار جالبی است. این که ما وجوب یا الزامات مشروط را این طور تحلیل کنیم کـه اصـولیین ما می گویند، بسیار جالب است.

به هر حال این طور هم نیست کـه مـا هـمیشه مصرف کننده باشیم. بحث هایی که اصولیین ما در این قسمت ها کرده اند گاه واقعا زنده تر از بحث هایی است کـه غـربی ها کرده اند. ما بر خوان عظیمی از نعمت نشسته ایم، کارهای تطبیقی، هم برای عـرضه و بـهتر نشان دادن معارفی که داریم مفید اسـت و هـم بـرای استفاده خودمان. به هر حال، انسان بـاید مـتواضع باشد، اگر سخن قابل توجهی در نقطه ای از عالم پیدا شد باید از آن استفاده کرد و نـمی توان ایـن باب را مُنسَد کرد؛ چرا کـه مـعارف در همه عـالم پراکـنده است.

______________________________

* این مقاله متن اصلاح شده سخنرانی استاد صادق لاریجانی در سومین نشست علمی فلسفه تحلیلی و علم اصول می باشد که با همکاری پژوهشکده فـلسفه و کـلام اسلامی در مرکز تحقیقات مدرسه علمیّه ولی عصر علیه السلام برگزار گردید.

1. کتابها و مقالات بسیاری درباره فـلسفه تـحلیلی و جـریانها و تحوّلات مهم آن وجود دارد. منابع ذیل فقط چند نمونه اند:

(1) Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, Harvard University Press, 1998

(2) Hans Sluga, Gottlob Frege, Routledge, 1980

(3) G.J. Warnock, English Philosophy since 1900, Oxford University Press, 1969

(4) Bryan Magee, Modern British Philosophy, Macmillan, 1971

(5) John Searl, `Contemporary Philosophy in the United States'''', in The Blackwell Companion To Philosophy PP. 1-25, Blackwell, 1996

(6) Bernard Williams, `Contemporary Philosophy, A Second Look'''', Ibid, pp. 25-37

1. خصوصا رأی استین Austin در این مـورد قـابل توجّه است: g

A.J. Ayer, Philosophy in the Twentieth Century, P.235

2. برای تفکیک این سه از یکدیگر بـنگرید به:

John Searl, Speech Act, P.4, Cambridge University Press, 1969

3. بنگرید به سخن مـشابه دیـوید برینک ( David Brink ) در باب اخلاق و فلسفه اخلاق:

David Brink, Moral Realism And The Foundations Of Ethics P.1, Cambridge University Press, 1989

4. بنگرید به سخن سرل در مقاله مذکور در پانوشت 1، ص 64.

5. محقّق خراسانی: کـفایة الاصـول، صـ9، ط مؤسسه آل البیت علیهم السلام .

6. از جمله g محقّق اصفهانی: نهایة الدرایة، ج 1: صص 43 ـ 40، ط مؤسسه آل البیت عـلیهم السلام ؛ مـحقق عـراقی: حاشیة الکفایة، ج 1: ص 6 ـ 5، مطبعة حبل المتین ـ اصفهان ؛ میرزا هاشم آملی: بدایع الافکار (تقریرات محقّق عـراقی)، ج 1: ص 27 ـ 20، مـطبعه عـلمیّه ـ نجف.

7. پژوهش و حوزه/ شماره5: مقاله "طـرحی نـو درتدوین وتبویب مباحث علم اصول"، ص23 .

8. تفصیل بحث فوق تحت عنوان کاربرد حدیث در تفسیر و معارف در مجله تـخصّصی دانـشگاه علوم اسلامی رضوی، شماره 5 و 4 (ویژه عـلوم قـرآنی) صـص 175 ـ 155 آمـده است.

9. خصوصیات کتاب فون رایت چنین است:

Georg H. Von Wright, Norm And Action, Routledge, 1963

در باب "الزام" خصوصا "الزام اخـلاقی" بـنگرید به:

H.A. Prichard, Moral Obligation, Oxford, 1949

10. ذکر منابع غربی در این قسمت لغو مـی نماید، چـه آنکه بحث حسن و قبح و الزامات اخلاقی آنقدر وسیع و حجیم است که هر گونه ذکر منبع در این مختصر و لو به نحو گزینشی دشوار می نماید.

در عین حال دو کتاب غیر فنّی زیر برای آشـنایی ابـتدائی با آراء جدیدتر در باب اخلاق مفیدند:

(1) W.D. Hudson, Modern Moral Philosophy, Macmillan, 1970

(2) Peter Singer (ed.) A Companion To Ethics, Blackwell, 1991

11. در مورد حقّ هم، آنچه در پانوشت قبل آوردیم، صادق است. کتاب مقدماتی زیر برای آشنایی اجمالی به مسائل حقّ مـفید است:

Peter Jones, Rights, Macmillan, 1994

کـتاب معروف فینیس که اکنون جـزء کـتاب های کلاسیک است، توصیه ای نیاز ندارد:

John Finnis, Natural Law and Natural Right, Oxford, 1980

12. به این منبع مراجعه شود:David Lewis, Convention, Blackwell, 1969

13. کمتر کتابی در فلسفه زبان وجود دارد که به نحوی به مسأله "معنا" نپرداخته بـاشد. و لذا چـنانکه در پانوشت 1، صفحه 91، همین شماره گفتیم ذکر منابع در اینجا لغو می نماید. بنابراین، صرفا به دو سه کتاب مقدماتی بسنده می کنیم:

(1) Bob Hale and C. Wright (ed.) A Companion To Philosophy of Language, Blackwell, 1997

(2) William P. Alston, Philosophy of Language, Prentice - Hall, 1964

25. به عنوان مثال بنگرید به:

(3) John Searl, Expression and Meaning, Cambridge. 1989, P. 76 - 136

(4) David Cooper, Metaphor, Blaclwell 1986

(5) Donald Davidson, `What Metaphors means'''' in M. Platt (ed.), Reference, Truth and Reality, Routledge 1980, P. 223 - 233

(6) Eva kitta, Metaphor, Oxford 1987.

در علم اصول، بحث مجاز و ارتباط استعمال مجازی؛ اسـتعمال حـقیقی و عـلامات شناخت معنای حقیقی بصورتی مـبسوط مـطرح شـده است. البته مصنّفین بحسب ذوق و سلیقه در کمیت و کیفیت بحث مختلفند ولی در هر حال مجموعا آثار گرانبهایی در این زمینه به جای گذاشته اند. خصوصا در کـتاب وقـایة الاذهـان که مصنف محقّق آن یعنی مرحوم شیخ محمدرضا اصـفهانی نـظریه سکّاکی در باب استعاره را به همه مجازات تعمیم می دهد. البته اینکه سکّاکی دقیقا به چه نظریه ای پرداخته و سخن محقّق اصـفهانی بـا وی چـه فرقی دارد، خود داستان مفصلی است.

بخشی از این داستان را در مقاله نگاهی بـه یک نقد در مجله تخصّصی «حوزه و دانشگاه» (شماره 7: صص 51 ـ 41) مطرح کرده ام و الباقی را در درس های علم اصول آورده ام.

14. در باب ماهیت دلالت reference در فلسفه تـحلیلی بـحثهای بـسیار گسترده ای مطرح شده است خصوصا بعد از اثر کلاسیک سول کریپکی بـه نـام تسمیه و ضرورت NamingandNecessity که موجب چرخشی خاص به سوی ذات گرایی essentialism گردیده است.

برخی آثار کلاسیک در این باب عـبارتند از:

(1) G. Frege, `On sense and Nominatum'''', in: Herbert Feigel and Wilfrid Sellars, Readings in Philosophical Analysis, Ridgeview, 1949, P. 85

(2) B. Russell, `On Denoting'''' in Previous Readings, P. 103

(3) L. Wittgenstein, Philosophical investigation, Blackwell, 1976

(4) John Searl, Speech act, Cambridge, 1984

(5) John Searl, Expression and Meaning, Cambridge, 1979

(6) Saul Kripke, Naming and Necessity, Cambridge, 1981

(7) M. Dummett, Frege: Philosophy of Language, Harvard, 1981

(8) G. Evans and J. McDowell (eds.) Truth and Meaning, Oxford, 1976

در عـلم اصـول بحث دلالت و حکایت در موارد متعددی مطرح می شود که عمدتا در بخش مقدمات مربوط بـه الفـاظ قـرار می گیرد، مثل بحث ماهیت استعمال و استعمال لفظ در اکثر از معنا و کیفیت دلالت در اسماء خاص و اسماء اشـاره و مـعنای حـرفی و غیره.

15. بحث فعل گـفتاری speech act درفـلسفه تـحلیلی جایگاه خاصّی دارد. شاید ویتگنشتاین از اوّلین کسانی باشد که در کشورهای انگلیسی زبان، به ریشه های بحث فـعل گـفتاری توجّه کرده است؛ گر چه پاره ای نویسندگان ریشه های بحث را در کشورهای غیر انـگلیسی زبـان بـسیار پیشتر برده اند. در علم اصول توجّه به افعال گفتاری متکلّم قدمتی بسیار دارد. گر چه دقت های فـوق العـادّه اصـولیان متأخّر در این زمینه، از مختصّات عصرهای اخیر است.

در فضای فلسفه تحلیلی، ویتگنشتاین متأخّر (یـعنی در دورهـ متأخّر از اندیشه اش) با طرح بازی های زبانی Language game و نحوه های حیات forms of life به کارکردهای زبان توجّه عمیق نمود. یکی از شـاگردان وی یـعنی آستین J. Austin به مسأله افعال زبانی توجّه خاصی نمود و با تفکیک کارهای مـتعدد زبـانی از یکدیگر، به پیشرفت این کار کمک بـسیار نـمود. جـان سرل John Searl که در ضمن شاگرد آستین هم بـود، اوّلیـن کار کلاسیک مختصّ به فعل گفتاری را تحت عنوان فعل گفتاریspeech act تألیف نمود کـه بـحث های فراوانی نیز برانگیخت. از آن زمان بـحث فـعل گفتاری هـم در فـلسفه تـحلیلی و هم در زبان شناسی، نقش خاصی بازی می کند.

بـرخی از نـویسندگان با طرح شواهد فراوان نشان داده اند که فیلسوفانی در دیگر نقاط جهان، بـسیار پیـشتر از آستین و سرل به بحث فعل گـفتاری و نقش آن توجه داشته اند. بـرخی دیـگر تحلیل همه مفاهیم زبانی را بـر اسـاس فعل گفتاری نادرست می دانند. و داستان همچنان باقی است.

برخی آثار خوب در این زمینه عـبارتند از:

(1) L. Wittgenstein, philosophical Investigation, Blackwell, 1976

(2) J. Austin, How to do things with words, oxford, 1975

(3) J. Austin, philosophical papers, oxford, 1979

(4) J. Searl, Speech act, Camberidge, 1984

(5) Ernest Leopore and R. Van Gulick (eds.), John searl and His Critics, Blackwell, 1993

(6) Savas L. Tsohatzidis (ed.), Foundations of speech act theory, Routledge, 1994

(7) Armin Burkhardt (ed.), speech acts, Meaning and Intentions, Walter de Gruyter, 1990

در کـتاب های اصولی بحث فعل گفتاری در مـواضع مـتعددی طـرح می شود. البته مـسلّما ایـن بحث به این عـنوان مـطرح نیست بلکه تحت عناوین بحث های دیگر، افعال متکلّم هم مورد بحث قرار می گیرد. فـی المـثل در بحث انشاء و اخبار و در مدلول جملات انـشائی و اخـباری و تفاوت آن دو و در بـحث اوامـر تـحت عنوان مدلول هیأت امـر و در بحث ماهیت احکام شرعی.

البته خود بحث انشاء و اخبار در علم اصول در موارد متعددی تکرار می شود فـی المـثل در بحث وضع به عنوان فرق مـیان جـملات انـشائی و اخـباری و در بـحث اوامر و در بحث مـراتب حـکم که در مباحث قطع و مباحث برائت طرح می شود و هکذا. در بحث واجب مشروط هم برخی به بحث افـعال مـتکلّم کـشیده شده اند و ذکر همه منابع برای این بـحث در ایـن جـا مـیسّر نـیست و لذا بـه ذکر چند نمونه بسنده می شود:

(16) محقّق نهاوندی (ملاّ علی): تشریح الاصول، صص 37 ـ 35، طبع حجری: 1316 هجری قمری.

(17) محقّق شیرازی (میرزا حسن): تقریرات روزدری، ج 2: صص 43 ـ 42، ط آل البیت علیهم السلام .

(18) محقّق عراقی: مقالات الاصـول، ج 1: صص 100 ـ 96، ط مجمع الفکر الاسلامی.

(19) میرزا هاشم آملی: بدایع الافکار (تقریرات محقّق عراقی)، ج 1: صص 67 ـ 63، ط مطبعه علمیّه ـ نجف اشرف.

(20) محقّق اصفهانی: نهایة الدرایة، ج 1: صص 63 ـ 61 و صص 278 ـ 273.

21. رجوع کنید به:

(1) Peter Geach, Logic Matters, P. 270 - 285, Blackwell, 1981

(2) A. N. Prior, objects of Thought, P. 63 - 78, oxford, 1971

(3) C. L. Hamblin, Imperatives, Blackwell, 1987

در علم اصول، مدلول اوامر عمدتا در ابـتدای بـحث اوامر بعد از بحث مـشتق صـورت می گیرد که مراجعه به مواضع آن آسان است.

22. از جمله مراجعه کنید به:

(1) Palle Yourgrau, Demonstratives, oxford, 1990

(2) John Perry, `Indxicals and demonstratives'''' in B. Halle and C.Y Wright (eds.), A Companion To The pilosophy of Language, P. 586 - 613

در کتاب های اصولی متأخّر از کفایه معمولاً در انتهای بحث معنای حرفی، از مدلول ضمائر هم بحث می شود، مراجعه شود.

1. تحلیل جملات شرطی توجّه بسیاری از فیلسوفان تحلیلی را به خود جلب کرده است. چند نمونه از کارها در این زمینه عبارتند از:

(1) G. H. Von Wright, Logical Studies, P. 127 - 166, Routledge, 1956

(2) D. H. Sanford, If P, then Q, Routledge, 1989

(3) R. Stalnaker, `A Theory of Conditionals'''', in Ernest Sosa, Causation and Conditionals, P. 163 - 180, oxford, 1975

(4) David Lewis, Counterfactuals, Blackwell, 1986

در متن، به مواضع طرح بحث در کتاب های اصولی اشـاره شده است.

1. رجـوع کـنید به:

(1) B. Russell, the principles of Mathemathics, P. 53 - 80

(2) B. Russell, An Inquiry into Meaning and Truth, P. 74 - 88, Penguin, 1973

(3) Peter Geach, Reference and Generality, Cornell, 1980

در علم اصول، بحث از ادات عموم در ابـتدای مـباحث عـام و خاص مطرح می شود، که طبعا موضع آن آشکار است.

2. راسل در کتاب اصول ریاضیات فی الجمله به معنای عطف و امثال آن اشاره می کند و همینطور در کـتاب تـحقیقی در بـاب معنا و صدق (به پاورقی قبل مراجعه شود).

به هـمین نـحو پیتر گیچ هم در منبع مذکور در پاورقی قبلی به مواردی از معانی حروف اشاره می کند.

به علاوه، در این مبحث به منبع زیـر هـم مـی توان مراجعه کرد:

Susan Haack, philosophy of Logics, P. 28 - 38, Combridge, 1980

1. به عـنوان نـمونه بـه دو منبع زیر مراجعه کنید:

(1) John Searl, speech act, P. 33 - 42 and P. 50 - 53

(2) John Searl, The Construction of Social Reality, Penguin, 1995

در مورد نظریه محقّق عراقی g مقالات الاصول، ج 1: صص 67 ـ 62، ط مجمع الفـکر الاسـلامی ـ قم [و] میرزا هاشم آملی: بدایع الافکار (تقریرات محقّق عراقی)، صص 32 ـ 29، مطبعه علمیّه ـ نجف اشرف.

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید

نظرات مخاطب

ارسال نظر