هدر صفحات هدر صفحات
پ پ

1398/6/30

مکتب تفکیک در بوته نقد (بخش پایانی)

نویسنده : لاریجانی،محمد صادق

تفاوت عـلم و عقل در کلمات اصحاب تفکیک

رسیدن به تفاوت میان عقل و علم در کلام این بزرگواران بسیاردشوار اسـت؛چون عـقل و عـلم را دو وادی می شمارند در واقع عقل رایک وجود نوری و علم را وجود نوری دیگر می دانند.مرحوم میرزاعقل را آن حقیقت نوری مـی داند که انسان به وسیلۀ آن حسن و قبح،جیّد و ردّی، صدق و کذب و غش و نصح را تشخیص می دهد.گویا ایـشان معتقد است که بـیشتر چـیزهای علمی به عقل یافتمی شود.در هر حال ایشان قائل است که عقل همین است و برایاثبات آن در کتاب و سنت به برخیروایات و آیات استناد می کند.

به عنوان مثال در روایتی واردشده است که فرضیه و سنت با عقلیافته و فـهمیده می شود.ایشان تصوراز عقل را در مقابل عقل فلسفی می داند و آن را مرتبه ای از نفس معرفیمی کند که فقط مدرک جدید قرآنی،عقل را غیر از عقل فلسفی می داند ودر ادامه می افزاید:عقل آن حقیقتنورانی است که انسان با اتصال به او،یافت او و یا بـا عـیان و وجدان او،حسن و قبح و جید و ردّی و همچنینجزئیات را هم تشخیص می دهد؛زیرادر روایت آمده است که صدق و کذبو نصح و غش را تشخیص می دهد واین نصح،نصح جزیی است و ربطیبه ادراک کلی ندارد.

وی در تعریف علم می گویدکه علم آن حقیقت نـوری اسـت کهظاهر بذات و مظهر للغیر است.امادر پاسخ به این سؤال که این خاصیتدر بقیه حقایق نوری هم وجود دارد، می گوید که علم ذاتا چنین است.درواقع در تعریف عقل می گوید که آنحقیقت نـوری اسـت که ما با آن حسنو قبح را تشخیص می دهیم،ولی درتعریف علم می گوید چیزی است کهحقیقتش ظهور ذاتی و مظهر للغیراست و در جای دیگر می گوید کهعقل مفتاح علم و باب آن است.

پس کل شاکله شناختی ایـنمسلک ایـن اسـت که راه شناخت،تصورات و تصدیقات نیست.

اصحاب تفکیک بـه صـورت مـکرر و باشعارها و عبارت های غیر استدلالیتکرار کرده اند که راه علم و راه عیان،این عقل است و نکته ای که درهمه این حقیاق نوری مشترک است این اسـت کـه ایـن ها خود به وسیلهخودشناخته می شوند؛یعنی ما بر عقل یـا بـر علم استدلال نمی کنیم،بلکه این ها وجوداتی هستند که باید آن ها را دید و راه تعلیم و تعلم دینهم همین هاست.

اینان از همین جا نیز حملات متعددی را علیه فـلسفه و حـکمتیونانی مـطرح می کنند و معتقدند حکیمان به عقل و علم راه پیدانکرده اند و به اساس تـعلیم و تعلم هم نرسیده اند.چون اساس تعلیمو تعلم در حکمت یونای عبارت است از چیدن تصورات و تصدیقاتبرای به دست آوردن ضروریات،و این عـین ضـلالت اسـت؛زیرا همانضروریات نیز گاهی خطا از کار در می آید و فیلسوفان می خواهند ازروی آن ها معارف دیـگری بـه دست آورند.پس راه درست این است کهبه طوری کلی از این تصورات و تصدیقات دل بشویید و به خود عقل وعـلم تـوجه پیـدا کنید ک راه این توجه نیز تقوا و توجه به نور علم و عقلاست و این مـوجب اسـتضائه های بـعدی خواهد شد.

نقد شاکله معرفت تفکیکی

آنچه به عنوان مقدمه نقد باید گفت این است که اصطلاحات بـهکار رفـته در بـاب عقل و علم و ظاهر بالذات و مظهر للغیر بودن آن وتمییز عقل از یکدیگر در کلمات مرحوم اصـفهانی،انصافا دقـیقو روشن نیست.اما از این مقدمه که بگذریم،سؤالی که در مواجههبا این تفکر مطرح می شود ایـن اسـت کـه اصحاب تفکیک چگونهمی خواهخند مطالب فوق را اثبات کنند و روش آنان برای اثبات کداماست؛روش عقلی است یـا روایـی یا شهودی.

آنچه در مجموع کلمات کسانی مانند مرحوم میرزا به چشممی خورد این است که عـقل و عـلم دو وجـود هستند که خود به خودظاهر می شوند و راه شناخت هم توجه اولی و نظر موضوعی به آن هااست.سپس از طـریق ایـن حقایق همه چیز در عالم روشن می شود.اینان روایاتی ذکر و به آن ها استشهاد مـی کنند کـه عـالم مثل چراغی دروسط خانه است و عقل نیز نسبت به قلب مانند چراغی در وسط اطاقاست.ظاهرا در ایـن جا بـحث بـرهان و استدلال نیست،چون خودمرحوم میرزا اساس برهان و استدلال را قبول ندارد که بتوان بـا اسـتدلالچیزی را ثابت کرد.به نظر می آید که اینان نهایتا باید بگویند کهسخنشان شهودی است.ما نیز می خواهیم بدانیم کـه ایـن حرف راچگونه می توان فهمید.بنابراین،تنها چیزی که می توانیم از اصحابتفکیک سؤال کنیم این اسـت کـه این یافت و شهود را چگونه پیداکرده اید.

این که ما بـگوییم شـهودها و عـیان هایی که داریم،حواله دادنبه چیزی است که نـه اسـتدلال پذیر است و نه دلیل بر صحت آنداریم.حتی عرفا در کشف و شهود خود برای این کـه بـدانند آیا این

مکتب تفکیک در بوته نقد(بخش پایانی)

حجت الاسـلام و المـسلمین صادق لاریجانی

شهود الهـی اسـت یـا نه،می گویند که در حالت هوشیاری باید آنـ را بـهکتاب و سنت و عقل و برهان و استدلال محک زد.در واقع آن ها باظاهر کردن کشف و شهود،راه پذیـرش آن را بـرای دیگران از طریقبرهان و استدلال باز می کنند و چـنین قائل اند که اگر کـشف و شـهود ازاین محک سربلند بیرون بـیاید،از اعـتبار ساقط است.من فکر می کنمکه این رااه افراطی در فهم معارف دینی،که کل تصورات و تصدیقاترا مـردود مـی شمارد و راه فهم را منحصر در شهود می داند،علاوه بـرنادرستی،راهی خـطرناک است.

اصحاب تـفکیک به کرات تـصریح کـرده اند که علم و عقل بـرایانسان مـشاهده و عیان است؛چون عقل و علم ظاهر به ذات اند.آناندر واقع همان چیزی را که عرفا در مورد حـق تـعالی می گویند،در موردعلم وعقل و قدرت و حیات و وجـود هـم می گویند.حال نـکته ایـنجاست کـه می گویند چون ظاهر بـه ذات احتجابی ندارد،نباید برایکشف آن به دنبال برهان بود؛بلکه چون انسان خود حجاب هایی رابرای خود ایجاد کـرده اسـت-به این شکل که از آن چیزی که نـورانیاست بـه چـیز دیـگری مـشغول شده است-علم و عـقل بـرای او مخفیشده است.پس تنها بایستی با مجاهده به کشف حجت پرداخت ودر زوال حجاب ها سعی کرد.این در واقع همان حـرفی اسـت کـه اهلمعنی در مورد حق تعالی می گویند و به جـملۀ«الغیرک مـن الظـهور مـالیس لکـ»در دعـای عرفه تمسک می کنند.

این مسلک،مزجی بین عرفان و اخبار است.البته برهان برایاین استنباط خود نداریم،اما برای این فهم شواهد متعدد و غیرقابلانکار در کلمات اصحاب تفکیک و به خصوص در کلمات مرحوممیرزا مهدی مـوجود است.در واقع این بزرگواران عرفا را صریحا نفیمی کنند،اما حرف های خود ایشان در چارچوب مصطلحات عرفا وحتی در چارچوب حکمت متعالیه قابل هضم است.

به عنوان مثال،آنچه این بزرگواران در باب علم می گویند بهیک جهت واقعا آخـوند مـلاصدرا در اسفار نیز همین است که علم حقیقی-واقعیت معقول های بالذات-مستقل از وجود ماست.معقول بالذاتامری مستقل است و صوری که در ذهن ما از تصدیقات و تصوراتارتسام می یابد،پشتوانه علم حضوری دارد.جالب این جاست کهآخرین تصویری که مـرحوم آخـوند ملاصدرا در اسفار دارد این است کهگونه ای وجودات نوری در عالم وجود دارند که از سنخ عقل یا چیزدیگری هستند و هرچه نفس انسانی در مسیر خود تکامل پیـدا کـند،مرتبه به مرتبه با این مـعقول های بـالذات متحد می شود و با این اتحاد،صورت هایی در نفس انسانی مرتسم می گردد که این صورت ها قائمبه نفس انسان است.

بنابراین،نوع این سخنان در حکمت متعالیه آمده است که بهخوصص از عـرفان گـرفته شده و اینتصویر علم در عـرفان اسـت.در اینصورت،آنچه مورد تعجب است،افراط و تفریطهای اعمال شدهاست.از یک سوء این نکته ها ازعرفان(یا حکمت متعالیه)اخذمی شود و از سوی دیگر با افراطمثال زدنی،فلسفه و عرفان مورد لعنقرار می گیرد و ضلال مبین خواندهمی شود.و جالب این جاست که ازطرف دیـگر تـصورات و تصدیقاتبالمره انکار می شوند.اما ناگفتهپیداست که انکار موارد،بدون ارائهشاکله و نظام فکری خاص،فایده ایندارد و آنچه در مسیر صراط فکریمی تواند ثمربخش باشد،نه طرحنظریات متناقض که ارائه یک نظامفکری است که تمام نظریات جزئی درآن قابل هضم باشد.

اما از ایـن اشـکال کلی کـهبگذریم،باطل دانستن تمامیتصورات و تصدیقات واضح البطلاناست؛زیرای بسیاری از تصورات وتصدیقات ما مطابق با واقع است؛خصوصا آن دسته از قضایا که مـحکآن ها در نفس انسان است و پشتوانهحضوری دارد؛حضوری که حاضردر نزد ما است نـه عـلم حـضوری کهدر بحث معرفت شناسی بدان اشارهشده است که ما به معقول متصلمی شویم.پس تمام یقینیات باطلنیست.

نکته جالت توجه دیگران ایـن اسـتکه محققین فلسفه و عرفان،تأثیر تقوابر علم و حتی علم حصولی را انکارنمی کنند.مرحوم آخوند ملاصدرا درجایی بـحث عـجیبی دارد و در انـتاجمقدمات در قیاس نوع اول،چنین می فرمایند که این انتاج هم انتاجعلّی نیست؛هرچند در پندار انتاج علّی است،بلکه واقـع آن از محلدیگری افاضه می شود؛یعنی حقیقت نتیجه از بالا آمده و مقدماتتنها ممدات اند.بنابراین،همان گونه که ملاحظه می شود،اهلحکمت چـنین نگفته اند که علم از جـای دیـگری افاضه نشده و فقط ازخود ذهن ترشح می شود و همچنین منکر تأثیر تقوا بر روند تحصیلعلم نشده اند.

مطالبی که با برهان قابل ابطال نیست و مورد ادعای اصحابتفکیک است،در چارچوب تصویری اهل حکمت و عرفان قابل هـضمنیست.بسیاری از مطالب اصحاب تفکیک قابل ترجمه با حکمتمتعالیه و عرفان است و تنها عبارات این مطالب توسط تفکیکیون تفسیرپیدا کرده است.مثلا آنان از طرفی به شدت با علم حضوری مخالفتمی کنند و از طرف دیگر قائل به شـهود و عـیان و رؤیت می شوند.

بگذریم از مطالب افراطی و باطل الذات،نظیر انکار و ابطال تمامیتصورات و تصدیقات که تمام راه ها را بر اهل معرفت سد می کند.بادقت و تتبع در کلام اصحاب تفکیک،به خصوص میرزا مهدی،بهاین جا می رسیم که روش تحقیق آن ها در انتها همان شـهود است.

نکته مـهم این است که ما اصلا چه تصوری می توانیم ازبحث های این بزرگواران داشته باشیم.مثلا وجدان نزد اینان یعنی چه؟از سوی دیگر،اینان معتقدند که وجدان تصور و تصدیق نیست، حضور هم نیست؛چون معتقدند کـه انـسان نمی تواند به عقل برسد؛زیرا ساحت عقل،عظیم و قدسی است و تنزل نیز پیدا نمی کند.پسچه امری رخ می دهد؟وجدان در عرف ما یعنی واجدیت.اما پرسشاین است که انسان واجد چه می شود؟اگر انسان واجد عقل یـا مـرتبه ایاز عـقل نشود،چگونه آن معارف را می یابد؟

این تعابیر که نـوری مـی تابد،همه مـجازی است.این تابیدننوری یعنی چه؟نوری که می تابد و انسان واجد آن نمی شود،چه ارتباطیبا انسان پیدا می کند؟برای این که ما در این نور مستضی شویم،بایدبه مـا چـیزی بـرسد و رسیدن همان واجدان و حضور است.شمامجبورید بگویید من بـهره ای از ایـن عقل پیدا می کنم،و الا چه نسبتیمیان این نور و عقل پیدا می شود؟می گویید نور از عقل می آید؛یعنییکی از تجلیات عقل و یکی از مراتب آن است.پس شـما تـنها از آنـنام نمی برید.این عیب ندارد که بگویید نوری از عقل تابیده شدهاست.اما جـالب است حکما هم که می گویند انسان با عقل یا بامرتبه ای از عقل اتحاد پیدا می کند،مقصودشان همین است،یعنیانسان با مـرتبه ای از مـراتب عـقل متحد و معارف آن را واجد می شود.

جمع بندی و نقد کلی

تا این جا مقولات مهم مربوط به شناخت در ایـن مـسلک موردبحث واقع شد.هرچند مباحث به این جا ختم نمی شود و مطالببسیار دیگری وجود دارد که باید مورد تحقیق قـرار گـیرد،می توان بـیندو نوع از مباحث آنان تفکیک قایل شد:یکی آنچه مقوم خود اینمسلک است کـه از نـظر مـا نگاه آن ها به علم،عقل،معرفت،نفس،فطرت و ماهیت تعلیم است که به روش باز می گردد و این که روشـتفکیک چـه مـقولاتی را به عنوان اصل اخذ می کند.برخی مطالب دیگرشاید ماحصل و نتیجۀ مسلک تفکیک باشد؛یعنی هنگامی کـه ایـنمسلک را به کتاب و سنت عرضه کرده،از کتاب و سنت مطالبی رااستظهار می کنند.شاید هرآنچه در باب مـبدأ و مـعاد و در بـاب روح وخلقت ارواح قبل الابدان و کیفیت این خلقت و هرآنچه در بابماهیت روح می گویند،همه از این قبیل باشد؛یعنی نه از مـقوماتمسلک تـفکیک،بلکه ماحصل تطبیق این مسلک با کتاب و سنتباشد.

اگر بخواهیم کل این نظریه،و نتیجه ای را که از آن مـی گیردتلخیص کـنیم،باید بـگوییم اصل این نظریه اثبات تفکیک سه راه ازاین مسلک،مزجی بین عرفان و اخبار است.این بزرگواران عـرفا را صـریحا نفی می کننداما حرف های خود ایشان در چارچوب مصطلحات عرفا و حتی در چارچوب حکمت مـتعالیهقابل هـضم است.

در پس بـسیاری از مقولاتی که در مسلک تفکیک مورد بحث قرار گرفته،یک اندیشه نهفته است و آن این است که مـا بـاید بـه وحی به عنوان یک منبع مستقل نگاه کنیم.اما نه به معنای بـستن در عـقل در وصول به حقایق،بلکه به عنوان این که وحی هم برای ماحقایق را اظهار می کند.

یکدیگر است:راه عرفان،راه فلسفه و راهـ سـوم که راه تحصیل معارفاز کتاب و سنت است.اما اصل این نگاه سوم که نـظریۀ جـدید آناناست و در صدر بحث آمده،باید مورد تحلیل قـرار گـیرد کـه آیا راهفلسفه و عرفان،غیر از راه دین است و وحی آمـده اسـت تا راه سومی رابرای بشر به ارمغان بیاورد.

در همین ابتدا باید میان دو نوع ادعا تـفاوت قـائل شد:یکادعا این است که دیـن بـه عنوان یـک روش زنـدگی کـه شامل اعتقادات،ایمان و عمل است،غیر از راه فلسفه اسـت.یک بـحث هم این استکه مدعیات دینی بالمرّه غیر از مدعیات فلسفی است.این دو ادعاباید حـتما از یـکدیگر جدا شوند و هریک به تنهایی مـورد بررسی قرارگیرند.

اگر مقصود این بـاشد کـه راهی که دین به عـنوان یـک برنامۀ زندگیپیش پای مردم گذاشته است،غیر از راه فلسفه است،این از بدیهیاتاست.اگر کسی به تاریخ دین اسـلام و مـجموعۀ مضامینی که در کتابو سنت آمـده اسـت رجـوع کند،می بیند که راه دیـن راه فـلسفه نبودهاست.در واقع مقصود ایـن اسـت که مخاطب به خطاب دینی،مأموربه دنبال کردن مطالب فلسفی برای کل زندگی خود نـیست.یعنی لازمـنیست عملش را بر اخلاق ارسطویی و نظرش را مـثلا بـر متافیزیکارسطو بـنا بـگذارد.انسان ها ابـتدا به ایمان بالله و رسـول و معارف دیگرو بعد همه به عمل مأمورند.بسیاری از اهل حکمت همین نظریه راقبول دارند و خود مـی گویند کـه فلسفه چیزی نیست که برای هـمۀ مـردمعادی لازم بـاشد و فـقط عـده ای استعداد تأمل فـلسفی دارند.

اما یـک بحث دیگر این است که آیا مدعیات دینی می توانندفلسفی باشند،به این معنا که مدعایی باشد کـه فـلسفه هـم راجع به آننظر و اثبات و نفیی داشته بـاشد.به نـظر مـی رسد کـه ایـن مـطلب کاملاممکن است و ما دلیلی بر نفی آن نداریم.نکته مهم تر این است که آیاعقول مردم می تواند به این سنخ مدعیات دست یابد.باید گفت که برنفی این مطلب نـیز دلیلی نداریم.البته برخی از ظواهر برای نفی اینمطلب ادعا شده بود که همه در کلام اخباریین و هم در مسلک تفکیکمورد بحث قرار گرفت و گفته شد که آن ها به هیچ وجه برای سد بابعقل در ایـن بـاب وافی نیستند.

حال اگر این تفکیک در این دو ادعا صورت بگیرد،شاید ازطرفی برخی از توبیخ های این مسلک از دست برود؛زیرا اصل این کهراه دین صرفا راه فلسفه و حتی صرفا راه عرفان نیست،حرف روشن وقابل قبولی اسـت،اما ایـن که هیچ یک از مدعیات دینی از طریق فلسفهو عرفان قابل اثبات نیست،سخن نادرستی است.

مطلب دیگر این است که آیا ما معارفی در کتاب و سنت داریمکه بـه نـحو طبیعی قابل فهم نباشند،اما فـلسفه و عـرفان به فهم آن کمککنند.نکتۀ دوم این بود که امکان دارد برخی از مدعیات دینی ذاتافلسفی باشد و فیلسوف و دیگران هم بتوانند به این معارف برسند.امانکته سوم این است کـه آیـا برخی از معارف ما بـه وسـیله فلسفه قابلمعنی کرده است و بدون فلسفه نمی توان آن ها را توجیه کرد؛مثلا آیاممکن است کلید حل آیه ای از قرآن و یا روایتی تفکر فلسفی باشد؟البته باید به این هم دقت کرد که انحصار در فـلسفه بـرای حل این گونهآیات و روایت هیچ دلیل ندارد و حتی از لحاظ برهانی هم نمی تواندلیلی برای آن اقامه کرد.این که بگوییم یک عبارت را فقط از طریقفلسفه می توانیم بفهمیم صحیح نیست؛به خصوص با توجه به اینبحث کـه گـاهی با تـهذیب صحیح نیست؛به خصوص با توجه به اینبحث که گاهی با تهذیب و تزکیه و سلوک عرفانی،حداقل در برخیاوقات برای انـسان ها معارفی حل می شود که با بحث حل نمی شود.

اما اگر راه عرفان و راه شهود نـباشد،آیا مـطالبی در کـتاب وسنت یافت می شود که فلسفه و کلام و مباحث عقلی بتوانند به فهمآن کمک کنند؟به نظر می رسد که ایـن احـتمال وجود دارد.این کهعده ای بگویند ما هیچ معرفتی در کتاب و سنت نداریم که صرفا ازطـریق فـلسفه بـتوانیم به آن ها برسیم-حتی اگر طریق عرفان و سلوکعرفانی بسته باشد-هیچ دلیلی ندارد.شاهدی که می توان در این جاآورد و راه حـلی کلی که می توان ارائه دارد این است که خود تفکر فلسفیهم ابزار مخلوق خداوند اسـت.همان گونه که خداوند انسان هایی راآفـریده و ابـزاری را در زندگی عرفی به آن ها الهام کرده،واردی را همبرای طی طریق در مسائل مربوط به عقل الهام می کند و چه بسا انسانبتوان معارفی را از این طریق تحصیل کند.سدّ این باب به لحاظعقلی و به لحاظ درون دین موجّه نیست.

به عـنوان مثال،ممکن است آیه یا روایتی باشد که اصل قبولامکان آن برای فرد عادی دشوار باشد؛مثلا شاید آیۀ شریفۀ«{/هو الاولو الاخر و الظاهر و الباطن»/}،شاید در وهلۀ اول در نظر تناقض باشدو انسان فکر کند اگر چیزی هـم اول،هـم آخر،هم ظاهر و هم باطنباشد،تناقض است.اما ممکن است تأملات فلسفی و عقلانی بتوانداثبات کند که چنین موجودی در عالم وجود دارد که از حیثی ظاهر و ازحیثی باطن و از حیثی اول از حیثی آخر است.اگر چنین صورتیمطرح باشد،معنایش ایـن اسـت که تأملات عقلی گاهی کمک می کنندکه ما ظواهر را اخذ کنیم!

برخی از بحث های فلسفی و عقلی واقعا می تواند در فهم بهتریک متن دخیل باشد و سدّ این باب نادرست است!

بحث آخر در تفکیک

گاهی ممکن است یک نگاه تـاریخی بـرای ما روشن کند که چرااین بزرگواران به سوی این افراط کشیده شده اند.در واقع به نظرمی رسد که جریان اخباری گری در دایره تفکرات اسلامی و نیز جریانمسلک تفکیک در مقابله با افراطهای کسانی بـوده اسـت کـه تقریبا کلکتاب و سنت را وانهاده،مشغول بـحث حـکمت و فـلسفه می شدند.

البته بسیار بوده اند فیلسوفانی که فقیه نیز بوده اند و شاید کمتر فیلسوفیداشته باشیم که به طور کلی با کتاب و سنت ناآشنا باشند.اما ایـن کـهنحوۀ نـگاه آن ها به معارف کتاب و سنت چگونه بوده اسـت،بسیارمهم اسـت.شاید آنان تاحدی که باید به رجوع به کتاب و سنت اهمیتنمی داده اند و این خود موجب شده است که افراطی دیگری در مـقابلپیدا شـود.در واقـع،در عین حال که مقولات اساسی مسلک تفکیک قابل خدشه است،اما آنـچه در ذهن بنیانگزاران واقع شده است و آن ایناست که چرا ما همان گونه که در فقه در پی ساختن یک دستگاه حقوقیهستیم و احکام الله را از کـتاب و سـنت اسـتنباط می کنیم،در معارفدیگر دنبا ساختن این دستگاه نیستیم.

پیش فرض های بحث معارف اسلام

نکته ای که قابل دقـت و طـرح است این است که طی طریق درباب معارف غیرفقهی چند پیش فرض دارد:

اول این که آیا اصلا اسـلام راجـع بـه اخلاق،حقوق،انسان شناسی و حتی شناخت سخنی دارد یا نه.در این جا همان بحثانسان شناسی و حتی شناخت سـخنی دارد یـا نـه.در این جا همان بحثسکولاریزم و تفکیک ماهیت دین از امور دیگر مطرح است.عده ایادعا می کنند که دین بـه ایـن مـوارد کاری ندارد.ولی این سخن و ادله ایکه بر آن اقامه می کنند نادرست است و نیز از منظر درون دنی غـیرقابلدفاع اسـت؛زیرا از سویی بیانات کلی در دین وجود دارد که دین ناظربه همۀ امور عالم است و از سـوی دیـگر اسـتقرای مضامین دین،ایننظارت را نشان می دهد.

دومین پیش فرض،مسأله شناخت این نظام از کتاب و سنتاست.اگر کسی در باب معرفت دینی بـه کـلی نسبی گرا باشد دیگرنمی تواند از نظام های اسلامی سخن بگوید.اما در محل خود ثابتشده است که ایـن شـکل نـسبی گرایی به کلی بی دلیل است.

اما یک مسأله مهم که به عنوان یک معضل اساسی در اینقسمت مطرح اسـت و فـارقی است بین معارف و احکام،این است کهدر باب احکام فقیه می گوید من فـحص مـی کنم تـا به بقیه یا ظن دستپیدا کنم و حتی اگر چیزی نیابم،در هر صورت پاسخی برای مخاطبینخود خـواهم داشـت؛چون اگـر به یقین رسیدم که حجت است و اگر بهظن دست یافتم آن هم حـجت اسـت(ظن خاص)و اگر به هیچ قطع وظن معتبری نرسدم،به اصول عملیه مراجعه کرده،تکلیف را استخراجمی کنم.ولی در باب معارف ایـن کـار ممکن نیست.در باب معارفبسیاری از مطالب صرف ظهورات است و نصوص به آن مقدار نـیستکه کـل نظام اخلاقی یا انسان شناختی را بتوانیم از آن به دسـت بـیاوریم.حال چـه باید کرد؟!

برخی از اصحاب تفکیک که در این بحث قـلم زدهـ اند به طورکلی از این بحث دور افتاده اند.آنان همین مسئله را طرح کرده وگفته اند که بین اسـتنباط فـقهی و این نوع عمل به ظـواهر فـرق است،چون اسـتنباطات فـقهی،استنباطات عـملی است.اما در مسلکتفکیک بحث استنباط عملی نـیست؛زیرا در اسـتنباط احکام فقهیاحکام ظاهریه مطرح اند و ما کاری به احکام ظاهریه نداریم!

به نظر می رسد کـه ایـن خلطی عظیم است.حجیت ظواهر،خود،از باب احـکام ظاهریه حجت است و اگـر کـسی حکم ظاهری رابپذیرد،ظواهر برای او حـجت اند و در غـیر این صورت حجت نخواهندبود.اگر تفکیک ارائه شده میان استنباطات فقهی و اجتهاد معارفاین باشد کـه در اسـتنباط فقهی احکام ظاهری مطرح شـده و در بـاباجتهاد مـعارفی آنچه مطرح اسـت،کشف از ظـواهر و حجیت ظواهراست،این تفکیک هـم صـحیح نیست؛چون که احکام ظاهری و کشفحجیت ظواهر فرقی با یکدیگر ندارند.

آنچه برای حل این معضل بـه نـظر می رسد اینا ست که بایدلزوم یـقین،در مـورد معارف را بـه طـور کـلی انکار کرد؛زیرا ما دلیـلینداریم که باید در کشف معارف دینی حتما به یقین برسیم.در واقع،بخشی از معارف دینی ما یقینی اسـت کـه از باب نصوص است،ولیبخش دیگر آن هم ظـنی اسـت کـه ایـن هـم خود مرتبه ای را داراسـت.امااگر دسـت ما از یقین کوتاه شد،می توانیم به این مرتبه قانع باشیم ومدلی از کتاب و سنت اکتشاف کنیم.مگر فایده کـتاب و سـنت فـقطاین است که ما به یقین دست پیـدا کـنیم؟شما اگـر بـه نـحو ظـنی هممدلی از کتاب و سنت به دست بیاورید،چه بسا مقدمه کارهای بشریو انسانی شود.چه اشکالی دارد که وحی ملهم مطلبی به ما باشد؟این کم چیزی است؟

لازم نیست ما به عنوان امر یـقینی به وحی اعتماد کنیم،بلکهتنها از این جهت بدان تکیه کنیم یک نظریه را از وحی استفاده کرده، بعد خود در پی اثبات و تقویت آن برویم!

سخن ما در نهایت این است که در پس بسیاری از مقولاتی کهدر مسلک تفکیک مورد بـحث قـرار گرفته،هرچند تصویر آن ها قابلخدشه است،یک اندیشه نهفته است و آن این است که ما باید بهوحی به عنوان یک منبع مستقل نگاه کنیم.این سخن درستی است،اما نه به معنای بستن در عـقل در وصـول به حقایق،بلکه به عنوان اینکه وحی هم برای ما حقایق را اظهار می کند.پس نباید در مقابل مسلکتفکیک یا اخباری گری جفای بالمرّه کنیم،چون لااقل به طـور احـتمالی اندیشه های مثبت در ذهن اصحاب آن ها بـوده اسـت؛هر چند آن را بدتقریر کرده یا از آن بد دفاع نموده اند.

تهیه و تنظیم: محمد زارع بوشهری

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید


نظرات مخاطب

ارسال نظر